درهم‌تنیدگی در انزوای آبی...

درهم‌تنیدگی در انزوای آبی...

درهم‌تنیدگی در انزوای آبی... ۱۴۰۵/۷/۲ شماره ثبت ۷۳۲۷۲۱ در این واگنِ فلزیِ سرد، صفی از ذراتِ خنثی نشسته‌اند؛ شانه‌ به شانه، در فاصلهٔ یک نفس، اما هر یک، در سال‌های نوری دور از دیگری. ‌ ببین! نورِ آبیِ نمایشگرها، مثل سوراخ‌های سیاهی در کفِ دست‌ها، تمامِ سکوتِ میانِ ما را می‌بلعد. ما، غریبه‌هایی هستیم که در یک «ابرِ داده» درهم‌تنیده‌ایم؛ من، لرزشِ انگشتِ تو را در آن سوی شهر می‌شنوم، اما گرمایِ دستت را در همین یک سانتی‌متر، هرگز لمس نمی‌کنم. ‌ ما «موج» شده‌ایم، پخش و منتشر در فضایِ بی‌وزنیِ مجازی، تا جایی که «ذره» بودنمان را فراموش کردیم. ما در زندانی از شیشه‌های لمسی، به دنبالِ تکه‌ای از حقیقت می‌گردیم، در حالی که حقیقت، در چشم‌های خسته‌ی مردِ روبروی ماست، که او هم، در انحنایِ یک صفحه، گم شده است... ‌ ما درهم‌تنیده‌ایم، آری، در یک شبکه‌ی عظیم از تنهایی‌های مشترک. ما غریبه‌هایی هستیم که در «تکینگیِ دیجیتال» به هم رسیدیم، تا بفهمیم: سرمایِ یک لایک، هرگز جایِ گرمایِ یک نگاه را نمی‌گیرد. ‌ حالا... بیا این نمایشگرها را خاموش کنیم، تا ببینیم آیا هنوز در این دنیایِ ماده، قلبی می‌تپد که از ترسِ درهم‌تنیدگیِ واقعی، پشتِ شیشه‌ای از پیکسل‌ها، مخفی شده باشد؟ دکتر محمد کیا حبیب زاده Entanglement in Blue Isolation In this cold metallic wagon A row of neutral particles sit Shoulder to shoulder Within the distance of a single breath Yet each Light years away from the other. Look! The blue light of the screens Like black holes in the palms of our hands Devours all the silence between us. We are strangers Entangled in a "cloud of data" I hear the vibration of your finger across the city But the warmth of your hand Within this single centimeter I shall never touch. We have become "waves " Spread and scattered in the weightless void of the virtual Until we forgot our "particle" nature. In a prison of touch screens We search for a fragment of truth While the truth lies In the tired eyes of the man opposite us Who is also Within the curve of a screen Lost... We are entangled Yes In a vast network of shared loneliness. We are strangers who Met in a "digital singularity " Only to realize: The coldness of a like Can never replace the warmth of a gaze. Now... Let us turn off these screens To see If in this material world There is still a heart beating That for fear of real entanglement Has hidden itself Behind a glass of pixels? Dr. Mohammad Kia Habibzadeh Poet Author and Fusion Theorist ۳.۹ ۱۲۳ ۲۸ نظرتان را بنویسید ... معرفی شعر بعد از تو حمید زارع فارسانی بعد از تو / سنگ ریزه های باغچه / گم شده اند / بین ته سیگار ها معرفی شعر بعد از تو حمید زارع فارسانی بعد از تو / سنگ ریزه های باغچه / گم شده اند / بین ته سیگار ها تبلیغ

درهم‌تنیدگی در انزوای آبی... ۱۴۰۵/۷/۲ شماره ثبت ۷۳۲۷۲۱ در این واگنِ فلزیِ سرد، صفی از ذراتِ خنثی نشسته‌اند؛ شانه‌ به شانه، در فاصلهٔ یک نفس، اما هر یک، در سال‌های نوری دور از دیگری. ‌ ببین! نورِ آبیِ نمایشگرها، مثل سوراخ‌های سیاهی در کفِ دست‌ها، تمامِ سکوتِ میانِ ما را می‌بلعد. ما، غریبه‌هایی هستیم که در یک «ابرِ داده» درهم‌تنیده‌ایم؛ من، لرزشِ انگشتِ تو را در آن سوی شهر می‌شنوم، اما گرمایِ دستت را در همین یک سانتی‌متر، هرگز لمس نمی‌کنم. ‌ ما «موج» شده‌ایم، پخش و منتشر در فضایِ بی‌وزنیِ مجازی، تا جایی که «ذره» بودنمان را فراموش کردیم. ما در زندانی از شیشه‌های لمسی، به دنبالِ تکه‌ای از حقیقت می‌گردیم، در حالی که حقیقت، در چشم‌های خسته‌ی مردِ روبروی ماست، که او هم، در انحنایِ یک صفحه، گم شده است... ‌ ما درهم‌تنیده‌ایم، آری، در یک شبکه‌ی عظیم از تنهایی‌های مشترک. ما غریبه‌هایی هستیم که در «تکینگیِ دیجیتال» به هم رسیدیم، تا بفهمیم: سرمایِ یک لایک، هرگز جایِ گرمایِ یک نگاه را نمی‌گیرد. ‌ حالا... بیا این نمایشگرها را خاموش کنیم، تا ببینیم آیا هنوز در این دنیایِ ماده، قلبی می‌تپد که از ترسِ درهم‌تنیدگیِ واقعی، پشتِ شیشه‌ای از پیکسل‌ها، مخفی شده باشد؟ دکتر محمد کیا حبیب زاده Entanglement in Blue Isolation In this cold metallic wagon A row of neutral particles sit Shoulder to shoulder Within the distance of a single breath Yet each Light years away from the other. Look! The blue light of the screens Like black holes in the palms of our hands Devours all the silence between us. We are strangers Entangled in a "cloud of data" I hear the vibration of your finger across the city But the warmth of your hand Within this single centimeter I shall never touch. We have become "waves " Spread and scattered in the weightless void of the virtual Until we forgot our "particle" nature. In a prison of touch screens We search for a fragment of truth While the truth lies In the tired eyes of the man opposite us Who is also Within the curve of a screen Lost... We are entangled Yes In a vast network of shared loneliness. We are strangers who Met in a "digital singularity " Only to realize: The coldness of a like Can never replace the warmth of a gaze. Now... Let us turn off these screens To see If in this material world There is still a heart beating That for fear of real entanglement Has hidden itself Behind a glass of pixels? Dr. Mohammad Kia Habibzadeh Poet Author and Fusion Theorist ۳.۹ ۱۲۳ ۲۸ نظرتان را بنویسید ...

درهم‌تنیدگی در انزوای آبی... ۱۴۰۵/۷/۲ شماره ثبت ۷۳۲۷۲۱

در این واگنِ فلزیِ سرد، صفی از ذراتِ خنثی نشسته‌اند؛ شانه‌ به شانه، در فاصلهٔ یک نفس، اما هر یک، در سال‌های نوری دور از دیگری. ‌ ببین! نورِ آبیِ نمایشگرها، مثل سوراخ‌های سیاهی در کفِ دست‌ها، تمامِ سکوتِ میانِ ما را می‌بلعد. ما، غریبه‌هایی هستیم که در یک «ابرِ داده» درهم‌تنیده‌ایم؛ من، لرزشِ انگشتِ تو را در آن سوی شهر می‌شنوم، اما گرمایِ دستت را در همین یک سانتی‌متر، هرگز لمس نمی‌کنم. ‌ ما «موج» شده‌ایم، پخش و منتشر در فضایِ بی‌وزنیِ مجازی، تا جایی که «ذره» بودنمان را فراموش کردیم. ما در زندانی از شیشه‌های لمسی، به دنبالِ تکه‌ای از حقیقت می‌گردیم، در حالی که حقیقت، در چشم‌های خسته‌ی مردِ روبروی ماست، که او هم، در انحنایِ یک صفحه، گم شده است... ‌ ما درهم‌تنیده‌ایم، آری، در یک شبکه‌ی عظیم از تنهایی‌های مشترک. ما غریبه‌هایی هستیم که در «تکینگیِ دیجیتال» به هم رسیدیم، تا بفهمیم: سرمایِ یک لایک، هرگز جایِ گرمایِ یک نگاه را نمی‌گیرد. ‌ حالا... بیا این نمایشگرها را خاموش کنیم، تا ببینیم آیا هنوز در این دنیایِ ماده، قلبی می‌تپد که از ترسِ درهم‌تنیدگیِ واقعی، پشتِ شیشه‌ای از پیکسل‌ها، مخفی شده باشد؟ دکتر محمد کیا حبیب زاده Entanglement in Blue Isolation In this cold metallic wagon A row of neutral particles sit Shoulder to shoulder Within the distance of a single breath Yet each Light years away from the other. Look! The blue light of the screens Like black holes in the palms of our hands Devours all the silence between us. We are strangers Entangled in a "cloud of data" I hear the vibration of your finger across the city But the warmth of your hand Within this single centimeter I shall never touch. We have become "waves " Spread and scattered in the weightless void of the virtual Until we forgot our "particle" nature. In a prison of touch screens We search for a fragment of truth While the truth lies In the tired eyes of the man opposite us Who is also Within the curve of a screen Lost... We are entangled Yes In a vast network of shared loneliness. We are strangers who Met in a "digital singularity " Only to realize: The coldness of a like Can never replace the warmth of a gaze. Now... Let us turn off these screens To see If in this material world There is still a heart beating That for fear of real entanglement Has hidden itself Behind a glass of pixels? Dr. Mohammad Kia Habibzadeh Poet Author and Fusion Theorist

معرفی شعر بعد از تو حمید زارع فارسانی بعد از تو / سنگ ریزه های باغچه / گم شده اند / بین ته سیگار ها

بعد از تو / سنگ ریزه های باغچه / گم شده اند / بین ته سیگار ها

شاعر محمد کیا حبیب زاده نوشته ها

تولد اعضا شعر نو تولد ۲ نفر از شاعران سایت را تبریک می گویم. حسین کامیابی شادان سه شنبه ۵ مهر ۱۳۵۶ احمد برزگری شنبه ۵ مهر ۱۳۵۹ انتشار ویژه واپسین جرعه محمد رضا شایان مَنَم زیرِ ضربِ چهل‌سالگی در آغوشِ انکار و ناباوری مَنَم ماتِ تصویرِ آیینه و تماشایِ مو رولت روسی محمد غانمی غم را روبه‌رویم نشاندم. میان‌مان یک میز چوبی، چراغی که بالای سرمان تاب می‌خورد، و هفت‌ چشمهایش حمید زارع فارسانی در جست و جوی خویش چشمهایش را یکی یکی ورق زدم بزرگ نوشته بود خطر سقوط ! 24 شهریور چشم شور حمید زارع فارسانی به یک چشمم نمک دارم به آن یک اشتیاق نگرانم نکند ببینمت از نگاهم زخم برداری 7 آیینِ قربانی در کتابخانه شیوا فدائی مُهر، همان مُهر است؛ تفاوت تنها در چرخشِ مچِ آن‌هاست. تأیید، آغوشِ سردِ همان تکفیری‌ کاشی‌هایِ کبود احسان پیرحیاتی در اُپرایِ ابهام چشم باز کرده ام در دستشوییِ خانه‌ام، به سمفونیِ پنجمِ بتهوون گوش می‌ عشق دگر محمود مقامی حالا که خوشبختی سراغت را گرفته عشق دگر درقلب پاکت جا گرفته لاقل مسوزان قلب رنجور مرا یار آمد پاییزِ سال ها عارف مِصباح آمَد پاییزِ سال ها آمد پاییز و ماه ها . خَزان شَد و سَرد شد زَرد شُد و خَزان شد . دلتنگی مجتبی بضاعت پور پشت دیوار سکوت دست نارنجی احساس در این تاریکی اشتها از دل هر قاصدکی می گیرد کوچه ها زمزمه‌های دلِ سوخته حسین احمدی خواه استشمام کن! بوی خدا بوی سجاده و دعا نیمه‌شب و قرار عشقی بی‌انتها صحبت دردو دل شُ پاییز بهرام معینی پاییز، در خیابان‌های شهر پاییز که می‌رسد، شهر لباس دیگری می‌پوشد؛ خیابان‌ها پر از ق باور می کنی؟! عظیمه ایرانپور می نویسم:«حال ما خوب است» باور می کنی؟! زندگی آرام و مطلوب است باور می کنی؟! آسمان آب گل آفتابگردان آرش معتمدی بیا ای گل آفتابگردان رخ خود به من بگردان منم آن خورشید تابان که عشق خود نمودی هر با نقشه‌یِ هجران شاپور علمی گریه کردم تا سحر از دردِ هجران دلا تا بیابم مرهمی بر زخمِ بی‌درمان دلا کوچه کوچه در فصل نگارین (پاییز) با فایل صوتی احمدحسنی پاییز که شایسته ترین دختر دنیاست نقاشی لبخند ژکوند ست و معماست مهر است و صفای قدمش برک شیشه ی تنهایی علیرضا قدیانی تَرَک در شیشه ی تنهایی ام ماند کویر از خلسه ی دریایی ام ماند کجا پنهان شوم از وحشت چش طلوعی دیگر علیرضا میاحی خسته از تماشای غروب... تو کِی از راه می رسی؟ که من هر صبح طلوع را از چشمان تو تماش سحر وقت رهایی است ابراهیم خلیلیان سحر وقت رهایی است شبم تاریک و شمعم رو به مردن بود خجالت چیست ،کارم ناله کردن بود نگ دیدار ِ یار نعمت الله احسانی بنافتی (احسان) یا حضرت ِ مولانا ، یک شمس نشانم د ِه رمزی ز پس ِ پرده ، بر راز ِ نهانم د ِه در م درهم‌تنیدگی در انزوای آبی... محمد کیا حبیب زاده در این واگنِ فلزیِ سرد، صفی از ذراتِ خنثی نشسته‌اند؛ شانه‌ به شانه، در فاصلهٔ یک نفس، شبکه های اجتماعی سایت شعر نو را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید.

تولد اعضا شعر نو تولد ۲ نفر از شاعران سایت را تبریک می گویم. حسین کامیابی شادان سه شنبه ۵ مهر ۱۳۵۶ احمد برزگری شنبه ۵ مهر ۱۳۵۹

تولد ۲ نفر از شاعران سایت را تبریک می گویم. حسین کامیابی شادان سه شنبه ۵ مهر ۱۳۵۶ احمد برزگری شنبه ۵ مهر ۱۳۵۹

تولد ۲ نفر از شاعران سایت را تبریک می گویم.

حسین کامیابی شادان سه شنبه ۵ مهر ۱۳۵۶

انتشار ویژه واپسین جرعه محمد رضا شایان مَنَم زیرِ ضربِ چهل‌سالگی در آغوشِ انکار و ناباوری مَنَم ماتِ تصویرِ آیینه و تماشایِ مو رولت روسی محمد غانمی غم را روبه‌رویم نشاندم. میان‌مان یک میز چوبی، چراغی که بالای سرمان تاب می‌خورد، و هفت‌ چشمهایش حمید زارع فارسانی در جست و جوی خویش چشمهایش را یکی یکی ورق زدم بزرگ نوشته بود خطر سقوط ! 24 شهریور چشم شور حمید زارع فارسانی به یک چشمم نمک دارم به آن یک اشتیاق نگرانم نکند ببینمت از نگاهم زخم برداری 7 آیینِ قربانی در کتابخانه شیوا فدائی مُهر، همان مُهر است؛ تفاوت تنها در چرخشِ مچِ آن‌هاست. تأیید، آغوشِ سردِ همان تکفیری‌ کاشی‌هایِ کبود احسان پیرحیاتی در اُپرایِ ابهام چشم باز کرده ام در دستشوییِ خانه‌ام، به سمفونیِ پنجمِ بتهوون گوش می‌ عشق دگر محمود مقامی حالا که خوشبختی سراغت را گرفته عشق دگر درقلب پاکت جا گرفته لاقل مسوزان قلب رنجور مرا یار آمد پاییزِ سال ها عارف مِصباح آمَد پاییزِ سال ها آمد پاییز و ماه ها . خَزان شَد و سَرد شد زَرد شُد و خَزان شد . دلتنگی مجتبی بضاعت پور پشت دیوار سکوت دست نارنجی احساس در این تاریکی اشتها از دل هر قاصدکی می گیرد کوچه ها زمزمه‌های دلِ سوخته حسین احمدی خواه استشمام کن! بوی خدا بوی سجاده و دعا نیمه‌شب و قرار عشقی بی‌انتها صحبت دردو دل شُ پاییز بهرام معینی پاییز، در خیابان‌های شهر پاییز که می‌رسد، شهر لباس دیگری می‌پوشد؛ خیابان‌ها پر از ق باور می کنی؟! عظیمه ایرانپور می نویسم:«حال ما خوب است» باور می کنی؟! زندگی آرام و مطلوب است باور می کنی؟! آسمان آب گل آفتابگردان آرش معتمدی بیا ای گل آفتابگردان رخ خود به من بگردان منم آن خورشید تابان که عشق خود نمودی هر با نقشه‌یِ هجران شاپور علمی گریه کردم تا سحر از دردِ هجران دلا تا بیابم مرهمی بر زخمِ بی‌درمان دلا کوچه کوچه در فصل نگارین (پاییز) با فایل صوتی احمدحسنی پاییز که شایسته ترین دختر دنیاست نقاشی لبخند ژکوند ست و معماست مهر است و صفای قدمش برک شیشه ی تنهایی علیرضا قدیانی تَرَک در شیشه ی تنهایی ام ماند کویر از خلسه ی دریایی ام ماند کجا پنهان شوم از وحشت چش طلوعی دیگر علیرضا میاحی خسته از تماشای غروب... تو کِی از راه می رسی؟ که من هر صبح طلوع را از چشمان تو تماش سحر وقت رهایی است ابراهیم خلیلیان سحر وقت رهایی است شبم تاریک و شمعم رو به مردن بود خجالت چیست ،کارم ناله کردن بود نگ دیدار ِ یار نعمت الله احسانی بنافتی (احسان) یا حضرت ِ مولانا ، یک شمس نشانم د ِه رمزی ز پس ِ پرده ، بر راز ِ نهانم د ِه در م درهم‌تنیدگی در انزوای آبی... محمد کیا حبیب زاده در این واگنِ فلزیِ سرد، صفی از ذراتِ خنثی نشسته‌اند؛ شانه‌ به شانه، در فاصلهٔ یک نفس،

واپسین جرعه محمد رضا شایان مَنَم زیرِ ضربِ چهل‌سالگی در آغوشِ انکار و ناباوری مَنَم ماتِ تصویرِ آیینه و تماشایِ مو رولت روسی محمد غانمی غم را روبه‌رویم نشاندم. میان‌مان یک میز چوبی، چراغی که بالای سرمان تاب می‌خورد، و هفت‌ چشمهایش حمید زارع فارسانی در جست و جوی خویش چشمهایش را یکی یکی ورق زدم بزرگ نوشته بود خطر سقوط ! 24 شهریور چشم شور حمید زارع فارسانی به یک چشمم نمک دارم به آن یک اشتیاق نگرانم نکند ببینمت از نگاهم زخم برداری 7 آیینِ قربانی در کتابخانه شیوا فدائی مُهر، همان مُهر است؛ تفاوت تنها در چرخشِ مچِ آن‌هاست. تأیید، آغوشِ سردِ همان تکفیری‌ کاشی‌هایِ کبود احسان پیرحیاتی در اُپرایِ ابهام چشم باز کرده ام در دستشوییِ خانه‌ام، به سمفونیِ پنجمِ بتهوون گوش می‌ عشق دگر محمود مقامی حالا که خوشبختی سراغت را گرفته عشق دگر درقلب پاکت جا گرفته لاقل مسوزان قلب رنجور مرا یار آمد پاییزِ سال ها عارف مِصباح آمَد پاییزِ سال ها آمد پاییز و ماه ها . خَزان شَد و سَرد شد زَرد شُد و خَزان شد . دلتنگی مجتبی بضاعت پور پشت دیوار سکوت دست نارنجی احساس در این تاریکی اشتها از دل هر قاصدکی می گیرد کوچه ها زمزمه‌های دلِ سوخته حسین احمدی خواه استشمام کن! بوی خدا بوی سجاده و دعا نیمه‌شب و قرار عشقی بی‌انتها صحبت دردو دل شُ پاییز بهرام معینی پاییز، در خیابان‌های شهر پاییز که می‌رسد، شهر لباس دیگری می‌پوشد؛ خیابان‌ها پر از ق باور می کنی؟! عظیمه ایرانپور می نویسم:«حال ما خوب است» باور می کنی؟! زندگی آرام و مطلوب است باور می کنی؟! آسمان آب گل آفتابگردان آرش معتمدی بیا ای گل آفتابگردان رخ خود به من بگردان منم آن خورشید تابان که عشق خود نمودی هر با نقشه‌یِ هجران شاپور علمی گریه کردم تا سحر از دردِ هجران دلا تا بیابم مرهمی بر زخمِ بی‌درمان دلا کوچه کوچه در فصل نگارین (پاییز) با فایل صوتی احمدحسنی پاییز که شایسته ترین دختر دنیاست نقاشی لبخند ژکوند ست و معماست مهر است و صفای قدمش برک شیشه ی تنهایی علیرضا قدیانی تَرَک در شیشه ی تنهایی ام ماند کویر از خلسه ی دریایی ام ماند کجا پنهان شوم از وحشت چش طلوعی دیگر علیرضا میاحی خسته از تماشای غروب... تو کِی از راه می رسی؟ که من هر صبح طلوع را از چشمان تو تماش سحر وقت رهایی است ابراهیم خلیلیان سحر وقت رهایی است شبم تاریک و شمعم رو به مردن بود خجالت چیست ،کارم ناله کردن بود نگ دیدار ِ یار نعمت الله احسانی بنافتی (احسان) یا حضرت ِ مولانا ، یک شمس نشانم د ِه رمزی ز پس ِ پرده ، بر راز ِ نهانم د ِه در م درهم‌تنیدگی در انزوای آبی... محمد کیا حبیب زاده در این واگنِ فلزیِ سرد، صفی از ذراتِ خنثی نشسته‌اند؛ شانه‌ به شانه، در فاصلهٔ یک نفس،

واپسین جرعه محمد رضا شایان مَنَم زیرِ ضربِ چهل‌سالگی در آغوشِ انکار و ناباوری مَنَم ماتِ تصویرِ آیینه و تماشایِ مو

مَنَم زیرِ ضربِ چهل‌سالگی در آغوشِ انکار و ناباوری مَنَم ماتِ تصویرِ آیینه و تماشایِ مو

رولت روسی محمد غانمی غم را روبه‌رویم نشاندم. میان‌مان یک میز چوبی، چراغی که بالای سرمان تاب می‌خورد، و هفت‌

غم را روبه‌رویم نشاندم. میان‌مان یک میز چوبی، چراغی که بالای سرمان تاب می‌خورد، و هفت‌

چشمهایش حمید زارع فارسانی در جست و جوی خویش چشمهایش را یکی یکی ورق زدم بزرگ نوشته بود خطر سقوط ! 24 شهریور

در جست و جوی خویش چشمهایش را یکی یکی ورق زدم بزرگ نوشته بود خطر سقوط ! 24 شهریور

چشم شور حمید زارع فارسانی به یک چشمم نمک دارم به آن یک اشتیاق نگرانم نکند ببینمت از نگاهم زخم برداری 7

به یک چشمم نمک دارم به آن یک اشتیاق نگرانم نکند ببینمت از نگاهم زخم برداری 7

آیینِ قربانی در کتابخانه شیوا فدائی مُهر، همان مُهر است؛ تفاوت تنها در چرخشِ مچِ آن‌هاست. تأیید، آغوشِ سردِ همان تکفیری‌

مُهر، همان مُهر است؛ تفاوت تنها در چرخشِ مچِ آن‌هاست. تأیید، آغوشِ سردِ همان تکفیری‌

کاشی‌هایِ کبود احسان پیرحیاتی در اُپرایِ ابهام چشم باز کرده ام در دستشوییِ خانه‌ام، به سمفونیِ پنجمِ بتهوون گوش می‌

در اُپرایِ ابهام چشم باز کرده ام در دستشوییِ خانه‌ام، به سمفونیِ پنجمِ بتهوون گوش می‌

عشق دگر محمود مقامی حالا که خوشبختی سراغت را گرفته عشق دگر درقلب پاکت جا گرفته لاقل مسوزان قلب رنجور مرا یار

حالا که خوشبختی سراغت را گرفته عشق دگر درقلب پاکت جا گرفته لاقل مسوزان قلب رنجور مرا یار

آمد پاییزِ سال ها عارف مِصباح آمَد پاییزِ سال ها آمد پاییز و ماه ها . خَزان شَد و سَرد شد زَرد شُد و خَزان شد .

آمَد پاییزِ سال ها آمد پاییز و ماه ها . خَزان شَد و سَرد شد زَرد شُد و خَزان شد .

دلتنگی مجتبی بضاعت پور پشت دیوار سکوت دست نارنجی احساس در این تاریکی اشتها از دل هر قاصدکی می گیرد کوچه ها

پشت دیوار سکوت دست نارنجی احساس در این تاریکی اشتها از دل هر قاصدکی می گیرد کوچه ها

زمزمه‌های دلِ سوخته حسین احمدی خواه استشمام کن! بوی خدا بوی سجاده و دعا نیمه‌شب و قرار عشقی بی‌انتها صحبت دردو دل شُ

استشمام کن! بوی خدا بوی سجاده و دعا نیمه‌شب و قرار عشقی بی‌انتها صحبت دردو دل شُ

پاییز بهرام معینی پاییز، در خیابان‌های شهر پاییز که می‌رسد، شهر لباس دیگری می‌پوشد؛ خیابان‌ها پر از ق

پاییز، در خیابان‌های شهر پاییز که می‌رسد، شهر لباس دیگری می‌پوشد؛ خیابان‌ها پر از ق

باور می کنی؟! عظیمه ایرانپور می نویسم:«حال ما خوب است» باور می کنی؟! زندگی آرام و مطلوب است باور می کنی؟! آسمان آب

می نویسم:«حال ما خوب است» باور می کنی؟! زندگی آرام و مطلوب است باور می کنی؟! آسمان آب

گل آفتابگردان آرش معتمدی بیا ای گل آفتابگردان رخ خود به من بگردان منم آن خورشید تابان که عشق خود نمودی هر با

بیا ای گل آفتابگردان رخ خود به من بگردان منم آن خورشید تابان که عشق خود نمودی هر با

نقشه‌یِ هجران شاپور علمی گریه کردم تا سحر از دردِ هجران دلا تا بیابم مرهمی بر زخمِ بی‌درمان دلا کوچه کوچه در

گریه کردم تا سحر از دردِ هجران دلا تا بیابم مرهمی بر زخمِ بی‌درمان دلا کوچه کوچه در

فصل نگارین (پاییز) با فایل صوتی احمدحسنی پاییز که شایسته ترین دختر دنیاست نقاشی لبخند ژکوند ست و معماست مهر است و صفای قدمش برک

پاییز که شایسته ترین دختر دنیاست نقاشی لبخند ژکوند ست و معماست مهر است و صفای قدمش برک

شیشه ی تنهایی علیرضا قدیانی تَرَک در شیشه ی تنهایی ام ماند کویر از خلسه ی دریایی ام ماند کجا پنهان شوم از وحشت چش

تَرَک در شیشه ی تنهایی ام ماند کویر از خلسه ی دریایی ام ماند کجا پنهان شوم از وحشت چش

طلوعی دیگر علیرضا میاحی خسته از تماشای غروب... تو کِی از راه می رسی؟ که من هر صبح طلوع را از چشمان تو تماش

خسته از تماشای غروب... تو کِی از راه می رسی؟ که من هر صبح طلوع را از چشمان تو تماش

سحر وقت رهایی است ابراهیم خلیلیان سحر وقت رهایی است شبم تاریک و شمعم رو به مردن بود خجالت چیست ،کارم ناله کردن بود نگ

سحر وقت رهایی است شبم تاریک و شمعم رو به مردن بود خجالت چیست ،کارم ناله کردن بود نگ

دیدار ِ یار نعمت الله احسانی بنافتی (احسان) یا حضرت ِ مولانا ، یک شمس نشانم د ِه رمزی ز پس ِ پرده ، بر راز ِ نهانم د ِه در م

یا حضرت ِ مولانا ، یک شمس نشانم د ِه رمزی ز پس ِ پرده ، بر راز ِ نهانم د ِه در م

درهم‌تنیدگی در انزوای آبی... محمد کیا حبیب زاده در این واگنِ فلزیِ سرد، صفی از ذراتِ خنثی نشسته‌اند؛ شانه‌ به شانه، در فاصلهٔ یک نفس،

در این واگنِ فلزیِ سرد، صفی از ذراتِ خنثی نشسته‌اند؛ شانه‌ به شانه، در فاصلهٔ یک نفس،

شبکه های اجتماعی سایت شعر نو را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید.

سایت شعر نو را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید.

Recommended articles