آن سوی شب

آن سوی شب

آن سوی شب ۱۴۰۵/۷/۳ شماره ثبت ۷۳۲۸۶۶ سلام... اینجا روزها هنوز از همان پنجره می‌آیند و شب‌ها بی‌آنکه کسی صدایشان کند کنار تخت می‌نشینند. چیز عجیبی نیست، ما هنوز صبح‌ها بیدار می‌شویم، چای دم می‌کنیم، پرده را کنار می‌زنیم و وانمود می‌کنیم آمدنِ آفتاب دلیل خوبی‌ست برای ادامه دادن. کوچه همان کوچه است، فقط درختِ روبه‌روی خانه کمی پیرتر شده و من کمی بیشتر از قبل معنیِ سکوت را می‌فهمم. گاهی کسی در خیابان از پشت سر شبیه تو راه می‌رود، من چند قدم تمام جهان را اشتباه می‌کنم، بعد که برمی‌گردد یادم می‌آید بعضی آدم‌ها فقط یک‌بار از زندگی عبور می‌کنند. نگران نباش... من یاد گرفته‌ام وقتی دلم می‌گیرد پنجره را باز کنم، به رفت‌وآمد آدم‌ها نگاه کنم و به خودم بگویم: حتماً جایی در این شهر کسی هنوز کسی را دوست دارد. همین فکر کوچک برای زنده ماندنِ یک عصر کافی‌ست. راستی... آن گلدان کوچکی را که گفتی کنار نور بگذارم، هنوز هست. چند بار خشک شد، چند بار خیال کردم تمام کرده، اما هر بار از جایی که انتظارش را نداشتم برگ تازه‌ای درآورد. آدم دلش می‌خواهد بعضی چیزها را نشانه بداند. من هم گذاشتم این یکی نشانه باشد. نشانه‌ی اینکه هر چیزی که ساکت است تمام نشده، هر کسی که دور است فراموش نشده، و هر دلی که نمی‌گرید لزوماً آرام نیست. از خودم اگر بپرسی... کار می‌کنم، می‌خندم، گاهی میان جمع بلندتر از همه می‌خندم، به خانه برمی‌گردم، کلید را می‌چرخانم و درست همان‌جا پشت درِ بسته تمام آن خنده‌ها از یادم می‌روند. انگار بعضی غم‌ها مؤدب‌تر از آن‌اند که جلوی دیگران خودشان را نشان بدهند. اما زندگی می‌گذرد. نه آن‌طور که می‌خواستیم، نه آن‌طور که قول داده بودند، فقط می‌گذرد... و ما با چند عکس، چند شماره‌ی خاموش، چند «کاش»، چند «اگر» و چند جمله‌ای که هیچ‌وقت نگفتیم دنبالش راه می‌افتیم. اگر روزی برگشتی از من نپرس این سال‌ها چگونه گذشت. جواب بعضی سؤال‌ها در چند کلمه جا نمی‌شود. فقط بنشین، چایت را بخور، از هر دری که خواستی حرف بزن، حتی از هوا، از باران، از قیمت نان، از همسایه‌ای که هنوز صبح زود جارو می‌کشد. من هم چیزی نمی‌پرسم. بعضی بازگشت‌ها را نباید با سؤال خراب کرد. حالا دیگر باید تمام کنم. شب از نیمه گذشته و چراغ خانه‌های روبه‌رو یکی‌یکی خاموش شده‌اند. فقط چراغ اتاق من مانده و این چند خط که نمی‌دانم اصلاً روزی به دستت می‌رسند یا نه. پس کوتاه می‌نویسم: اینجا همه‌چیز سرِ جای خودش است؛ پنجره، کوچه، گلدان، فنجانِ چای و حتی من. فقط از وقتی رفته‌ای هیچ‌چیز دیگر جای خودش نیست. ۲۰ نظرتان را بنویسید ... معرفی شعر بعد از تو حمید زارع فارسانی بعد از تو / سنگ ریزه های باغچه / گم شده اند / بین ته سیگار ها معرفی شعر بعد از تو حمید زارع فارسانی بعد از تو / سنگ ریزه های باغچه / گم شده اند / بین ته سیگار ها تبلیغ شاعر ابوفاضل اکبری نوشته ها تولد اعضا شعر نو تولد ۲ نفر از شاعران سایت را تبریک می گویم. حسین کامیابی شادان سه شنبه ۵ مهر ۱۳۵۶ احمد برزگری شنبه ۵ مهر ۱۳۵۹ انتشار ویژه واپسین جرعه محمد رضا شایان مَنَم زیرِ ضربِ چهل‌سالگی در آغوشِ انکار و ناباوری مَنَم ماتِ تصویرِ آیینه و تماشایِ مو رولت روسی محمد غانمی غم را روبه‌رویم نشاندم. میان‌مان یک میز چوبی، چراغی که بالای سرمان تاب می‌خورد، و هفت‌ چشمهایش حمید زارع فارسانی در جست و جوی خویش چشمهایش را یکی یکی ورق زدم بزرگ نوشته بود خطر سقوط ! 24 شهریور چشم شور حمید زارع فارسانی به یک چشمم نمک دارم به آن یک اشتیاق نگرانم نکند ببینمت از نگاهم زخم برداری 7 آیینِ قربانی در کتابخانه شیوا فدائی مُهر، همان مُهر است؛ تفاوت تنها در چرخشِ مچِ آن‌هاست. تأیید، آغوشِ سردِ همان تکفیری‌ کاشی‌هایِ کبود احسان پیرحیاتی در اُپرایِ ابهام چشم باز کرده ام در دستشوییِ خانه‌ام، به سمفونیِ پنجمِ بتهوون گوش می‌ عشق دگر محمود مقامی حالا که خوشبختی سراغت را گرفته عشق دگر درقلب پاکت جا گرفته لاقل مسوزان قلب رنجور مرا یار آمد پاییزِ سال ها عارف مِصباح آمَد پاییزِ سال ها آمد پاییز و ماه ها . خَزان شَد و سَرد شد زَرد شُد و خَزان شد . دلتنگی مجتبی بضاعت پور پشت دیوار سکوت دست نارنجی احساس در این تاریکی اشتها از دل هر قاصدکی می گیرد کوچه ها زمزمه‌های دلِ سوخته حسین احمدی خواه استشمام کن! بوی خدا بوی سجاده و دعا نیمه‌شب و قرار عشقی بی‌انتها صحبت دردو دل شُ پاییز بهرام معینی پاییز، در خیابان‌های شهر پاییز که می‌رسد، شهر لباس دیگری می‌پوشد؛ خیابان‌ها پر از ق باور می کنی؟! عظیمه ایرانپور می نویسم:«حال ما خوب است» باور می کنی؟! زندگی آرام و مطلوب است باور می کنی؟! آسمان آب گل آفتابگردان آرش معتمدی بیا ای گل آفتابگردان رخ خود به من بگردان منم آن خورشید تابان که عشق خود نمودی هر با نقشه‌یِ هجران شاپور علمی گریه کردم تا سحر از دردِ هجران دلا تا بیابم مرهمی بر زخمِ بی‌درمان دلا کوچه کوچه در فصل نگارین (پاییز) با فایل صوتی احمدحسنی پاییز که شایسته ترین دختر دنیاست نقاشی لبخند ژکوند ست و معماست مهر است و صفای قدمش برک شیشه ی تنهایی علیرضا قدیانی تَرَک در شیشه ی تنهایی ام ماند کویر از خلسه ی دریایی ام ماند کجا پنهان شوم از وحشت چش طلوعی دیگر علیرضا میاحی خسته از تماشای غروب... تو کِی از راه می رسی؟ که من هر صبح طلوع را از چشمان تو تماش سحر وقت رهایی است ابراهیم خلیلیان سحر وقت رهایی است شبم تاریک و شمعم رو به مردن بود خجالت چیست ،کارم ناله کردن بود نگ دیدار ِ یار نعمت الله احسانی بنافتی (احسان) یا حضرت ِ مولانا ، یک شمس نشانم د ِه رمزی ز پس ِ پرده ، بر راز ِ نهانم د ِه در م درهم‌تنیدگی در انزوای آبی... محمد کیا حبیب زاده در این واگنِ فلزیِ سرد، صفی از ذراتِ خنثی نشسته‌اند؛ شانه‌ به شانه، در فاصلهٔ یک نفس، شبکه های اجتماعی سایت شعر نو را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید.

آن سوی شب ۱۴۰۵/۷/۳ شماره ثبت ۷۳۲۸۶۶ سلام... اینجا روزها هنوز از همان پنجره می‌آیند و شب‌ها بی‌آنکه کسی صدایشان کند کنار تخت می‌نشینند. چیز عجیبی نیست، ما هنوز صبح‌ها بیدار می‌شویم، چای دم می‌کنیم، پرده را کنار می‌زنیم و وانمود می‌کنیم آمدنِ آفتاب دلیل خوبی‌ست برای ادامه دادن. کوچه همان کوچه است، فقط درختِ روبه‌روی خانه کمی پیرتر شده و من کمی بیشتر از قبل معنیِ سکوت را می‌فهمم. گاهی کسی در خیابان از پشت سر شبیه تو راه می‌رود، من چند قدم تمام جهان را اشتباه می‌کنم، بعد که برمی‌گردد یادم می‌آید بعضی آدم‌ها فقط یک‌بار از زندگی عبور می‌کنند. نگران نباش... من یاد گرفته‌ام وقتی دلم می‌گیرد پنجره را باز کنم، به رفت‌وآمد آدم‌ها نگاه کنم و به خودم بگویم: حتماً جایی در این شهر کسی هنوز کسی را دوست دارد. همین فکر کوچک برای زنده ماندنِ یک عصر کافی‌ست. راستی... آن گلدان کوچکی را که گفتی کنار نور بگذارم، هنوز هست. چند بار خشک شد، چند بار خیال کردم تمام کرده، اما هر بار از جایی که انتظارش را نداشتم برگ تازه‌ای درآورد. آدم دلش می‌خواهد بعضی چیزها را نشانه بداند. من هم گذاشتم این یکی نشانه باشد. نشانه‌ی اینکه هر چیزی که ساکت است تمام نشده، هر کسی که دور است فراموش نشده، و هر دلی که نمی‌گرید لزوماً آرام نیست. از خودم اگر بپرسی... کار می‌کنم، می‌خندم، گاهی میان جمع بلندتر از همه می‌خندم، به خانه برمی‌گردم، کلید را می‌چرخانم و درست همان‌جا پشت درِ بسته تمام آن خنده‌ها از یادم می‌روند. انگار بعضی غم‌ها مؤدب‌تر از آن‌اند که جلوی دیگران خودشان را نشان بدهند. اما زندگی می‌گذرد. نه آن‌طور که می‌خواستیم، نه آن‌طور که قول داده بودند، فقط می‌گذرد... و ما با چند عکس، چند شماره‌ی خاموش، چند «کاش»، چند «اگر» و چند جمله‌ای که هیچ‌وقت نگفتیم دنبالش راه می‌افتیم. اگر روزی برگشتی از من نپرس این سال‌ها چگونه گذشت. جواب بعضی سؤال‌ها در چند کلمه جا نمی‌شود. فقط بنشین، چایت را بخور، از هر دری که خواستی حرف بزن، حتی از هوا، از باران، از قیمت نان، از همسایه‌ای که هنوز صبح زود جارو می‌کشد. من هم چیزی نمی‌پرسم. بعضی بازگشت‌ها را نباید با سؤال خراب کرد. حالا دیگر باید تمام کنم. شب از نیمه گذشته و چراغ خانه‌های روبه‌رو یکی‌یکی خاموش شده‌اند. فقط چراغ اتاق من مانده و این چند خط که نمی‌دانم اصلاً روزی به دستت می‌رسند یا نه. پس کوتاه می‌نویسم: اینجا همه‌چیز سرِ جای خودش است؛ پنجره، کوچه، گلدان، فنجانِ چای و حتی من. فقط از وقتی رفته‌ای هیچ‌چیز دیگر جای خودش نیست. ۲۰ نظرتان را بنویسید ... معرفی شعر بعد از تو حمید زارع فارسانی بعد از تو / سنگ ریزه های باغچه / گم شده اند / بین ته سیگار ها معرفی شعر بعد از تو حمید زارع فارسانی بعد از تو / سنگ ریزه های باغچه / گم شده اند / بین ته سیگار ها تبلیغ

آن سوی شب ۱۴۰۵/۷/۳ شماره ثبت ۷۳۲۸۶۶ سلام... اینجا روزها هنوز از همان پنجره می‌آیند و شب‌ها بی‌آنکه کسی صدایشان کند کنار تخت می‌نشینند. چیز عجیبی نیست، ما هنوز صبح‌ها بیدار می‌شویم، چای دم می‌کنیم، پرده را کنار می‌زنیم و وانمود می‌کنیم آمدنِ آفتاب دلیل خوبی‌ست برای ادامه دادن. کوچه همان کوچه است، فقط درختِ روبه‌روی خانه کمی پیرتر شده و من کمی بیشتر از قبل معنیِ سکوت را می‌فهمم. گاهی کسی در خیابان از پشت سر شبیه تو راه می‌رود، من چند قدم تمام جهان را اشتباه می‌کنم، بعد که برمی‌گردد یادم می‌آید بعضی آدم‌ها فقط یک‌بار از زندگی عبور می‌کنند. نگران نباش... من یاد گرفته‌ام وقتی دلم می‌گیرد پنجره را باز کنم، به رفت‌وآمد آدم‌ها نگاه کنم و به خودم بگویم: حتماً جایی در این شهر کسی هنوز کسی را دوست دارد. همین فکر کوچک برای زنده ماندنِ یک عصر کافی‌ست. راستی... آن گلدان کوچکی را که گفتی کنار نور بگذارم، هنوز هست. چند بار خشک شد، چند بار خیال کردم تمام کرده، اما هر بار از جایی که انتظارش را نداشتم برگ تازه‌ای درآورد. آدم دلش می‌خواهد بعضی چیزها را نشانه بداند. من هم گذاشتم این یکی نشانه باشد. نشانه‌ی اینکه هر چیزی که ساکت است تمام نشده، هر کسی که دور است فراموش نشده، و هر دلی که نمی‌گرید لزوماً آرام نیست. از خودم اگر بپرسی... کار می‌کنم، می‌خندم، گاهی میان جمع بلندتر از همه می‌خندم، به خانه برمی‌گردم، کلید را می‌چرخانم و درست همان‌جا پشت درِ بسته تمام آن خنده‌ها از یادم می‌روند. انگار بعضی غم‌ها مؤدب‌تر از آن‌اند که جلوی دیگران خودشان را نشان بدهند. اما زندگی می‌گذرد. نه آن‌طور که می‌خواستیم، نه آن‌طور که قول داده بودند، فقط می‌گذرد... و ما با چند عکس، چند شماره‌ی خاموش، چند «کاش»، چند «اگر» و چند جمله‌ای که هیچ‌وقت نگفتیم دنبالش راه می‌افتیم. اگر روزی برگشتی از من نپرس این سال‌ها چگونه گذشت. جواب بعضی سؤال‌ها در چند کلمه جا نمی‌شود. فقط بنشین، چایت را بخور، از هر دری که خواستی حرف بزن، حتی از هوا، از باران، از قیمت نان، از همسایه‌ای که هنوز صبح زود جارو می‌کشد. من هم چیزی نمی‌پرسم. بعضی بازگشت‌ها را نباید با سؤال خراب کرد. حالا دیگر باید تمام کنم. شب از نیمه گذشته و چراغ خانه‌های روبه‌رو یکی‌یکی خاموش شده‌اند. فقط چراغ اتاق من مانده و این چند خط که نمی‌دانم اصلاً روزی به دستت می‌رسند یا نه. پس کوتاه می‌نویسم: اینجا همه‌چیز سرِ جای خودش است؛ پنجره، کوچه، گلدان، فنجانِ چای و حتی من. فقط از وقتی رفته‌ای هیچ‌چیز دیگر جای خودش نیست. ۲۰ نظرتان را بنویسید ...

آن سوی شب ۱۴۰۵/۷/۳ شماره ثبت ۷۳۲۸۶۶

سلام... اینجا روزها هنوز از همان پنجره می‌آیند و شب‌ها بی‌آنکه کسی صدایشان کند کنار تخت می‌نشینند. چیز عجیبی نیست، ما هنوز صبح‌ها بیدار می‌شویم، چای دم می‌کنیم، پرده را کنار می‌زنیم و وانمود می‌کنیم آمدنِ آفتاب دلیل خوبی‌ست برای ادامه دادن. کوچه همان کوچه است، فقط درختِ روبه‌روی خانه کمی پیرتر شده و من کمی بیشتر از قبل معنیِ سکوت را می‌فهمم. گاهی کسی در خیابان از پشت سر شبیه تو راه می‌رود، من چند قدم تمام جهان را اشتباه می‌کنم، بعد که برمی‌گردد یادم می‌آید بعضی آدم‌ها فقط یک‌بار از زندگی عبور می‌کنند. نگران نباش... من یاد گرفته‌ام وقتی دلم می‌گیرد پنجره را باز کنم، به رفت‌وآمد آدم‌ها نگاه کنم و به خودم بگویم: حتماً جایی در این شهر کسی هنوز کسی را دوست دارد. همین فکر کوچک برای زنده ماندنِ یک عصر کافی‌ست. راستی... آن گلدان کوچکی را که گفتی کنار نور بگذارم، هنوز هست. چند بار خشک شد، چند بار خیال کردم تمام کرده، اما هر بار از جایی که انتظارش را نداشتم برگ تازه‌ای درآورد. آدم دلش می‌خواهد بعضی چیزها را نشانه بداند. من هم گذاشتم این یکی نشانه باشد. نشانه‌ی اینکه هر چیزی که ساکت است تمام نشده، هر کسی که دور است فراموش نشده، و هر دلی که نمی‌گرید لزوماً آرام نیست. از خودم اگر بپرسی... کار می‌کنم، می‌خندم، گاهی میان جمع بلندتر از همه می‌خندم، به خانه برمی‌گردم، کلید را می‌چرخانم و درست همان‌جا پشت درِ بسته تمام آن خنده‌ها از یادم می‌روند. انگار بعضی غم‌ها مؤدب‌تر از آن‌اند که جلوی دیگران خودشان را نشان بدهند. اما زندگی می‌گذرد. نه آن‌طور که می‌خواستیم، نه آن‌طور که قول داده بودند، فقط می‌گذرد... و ما با چند عکس، چند شماره‌ی خاموش، چند «کاش»، چند «اگر» و چند جمله‌ای که هیچ‌وقت نگفتیم دنبالش راه می‌افتیم. اگر روزی برگشتی از من نپرس این سال‌ها چگونه گذشت. جواب بعضی سؤال‌ها در چند کلمه جا نمی‌شود. فقط بنشین، چایت را بخور، از هر دری که خواستی حرف بزن، حتی از هوا، از باران، از قیمت نان، از همسایه‌ای که هنوز صبح زود جارو می‌کشد. من هم چیزی نمی‌پرسم. بعضی بازگشت‌ها را نباید با سؤال خراب کرد. حالا دیگر باید تمام کنم. شب از نیمه گذشته و چراغ خانه‌های روبه‌رو یکی‌یکی خاموش شده‌اند. فقط چراغ اتاق من مانده و این چند خط که نمی‌دانم اصلاً روزی به دستت می‌رسند یا نه. پس کوتاه می‌نویسم: اینجا همه‌چیز سرِ جای خودش است؛ پنجره، کوچه، گلدان، فنجانِ چای و حتی من. فقط از وقتی رفته‌ای هیچ‌چیز دیگر جای خودش نیست.

معرفی شعر بعد از تو حمید زارع فارسانی بعد از تو / سنگ ریزه های باغچه / گم شده اند / بین ته سیگار ها

بعد از تو / سنگ ریزه های باغچه / گم شده اند / بین ته سیگار ها

تولد اعضا شعر نو تولد ۲ نفر از شاعران سایت را تبریک می گویم. حسین کامیابی شادان سه شنبه ۵ مهر ۱۳۵۶ احمد برزگری شنبه ۵ مهر ۱۳۵۹ انتشار ویژه واپسین جرعه محمد رضا شایان مَنَم زیرِ ضربِ چهل‌سالگی در آغوشِ انکار و ناباوری مَنَم ماتِ تصویرِ آیینه و تماشایِ مو رولت روسی محمد غانمی غم را روبه‌رویم نشاندم. میان‌مان یک میز چوبی، چراغی که بالای سرمان تاب می‌خورد، و هفت‌ چشمهایش حمید زارع فارسانی در جست و جوی خویش چشمهایش را یکی یکی ورق زدم بزرگ نوشته بود خطر سقوط ! 24 شهریور چشم شور حمید زارع فارسانی به یک چشمم نمک دارم به آن یک اشتیاق نگرانم نکند ببینمت از نگاهم زخم برداری 7 آیینِ قربانی در کتابخانه شیوا فدائی مُهر، همان مُهر است؛ تفاوت تنها در چرخشِ مچِ آن‌هاست. تأیید، آغوشِ سردِ همان تکفیری‌ کاشی‌هایِ کبود احسان پیرحیاتی در اُپرایِ ابهام چشم باز کرده ام در دستشوییِ خانه‌ام، به سمفونیِ پنجمِ بتهوون گوش می‌ عشق دگر محمود مقامی حالا که خوشبختی سراغت را گرفته عشق دگر درقلب پاکت جا گرفته لاقل مسوزان قلب رنجور مرا یار آمد پاییزِ سال ها عارف مِصباح آمَد پاییزِ سال ها آمد پاییز و ماه ها . خَزان شَد و سَرد شد زَرد شُد و خَزان شد . دلتنگی مجتبی بضاعت پور پشت دیوار سکوت دست نارنجی احساس در این تاریکی اشتها از دل هر قاصدکی می گیرد کوچه ها زمزمه‌های دلِ سوخته حسین احمدی خواه استشمام کن! بوی خدا بوی سجاده و دعا نیمه‌شب و قرار عشقی بی‌انتها صحبت دردو دل شُ پاییز بهرام معینی پاییز، در خیابان‌های شهر پاییز که می‌رسد، شهر لباس دیگری می‌پوشد؛ خیابان‌ها پر از ق باور می کنی؟! عظیمه ایرانپور می نویسم:«حال ما خوب است» باور می کنی؟! زندگی آرام و مطلوب است باور می کنی؟! آسمان آب گل آفتابگردان آرش معتمدی بیا ای گل آفتابگردان رخ خود به من بگردان منم آن خورشید تابان که عشق خود نمودی هر با نقشه‌یِ هجران شاپور علمی گریه کردم تا سحر از دردِ هجران دلا تا بیابم مرهمی بر زخمِ بی‌درمان دلا کوچه کوچه در فصل نگارین (پاییز) با فایل صوتی احمدحسنی پاییز که شایسته ترین دختر دنیاست نقاشی لبخند ژکوند ست و معماست مهر است و صفای قدمش برک شیشه ی تنهایی علیرضا قدیانی تَرَک در شیشه ی تنهایی ام ماند کویر از خلسه ی دریایی ام ماند کجا پنهان شوم از وحشت چش طلوعی دیگر علیرضا میاحی خسته از تماشای غروب... تو کِی از راه می رسی؟ که من هر صبح طلوع را از چشمان تو تماش سحر وقت رهایی است ابراهیم خلیلیان سحر وقت رهایی است شبم تاریک و شمعم رو به مردن بود خجالت چیست ،کارم ناله کردن بود نگ دیدار ِ یار نعمت الله احسانی بنافتی (احسان) یا حضرت ِ مولانا ، یک شمس نشانم د ِه رمزی ز پس ِ پرده ، بر راز ِ نهانم د ِه در م درهم‌تنیدگی در انزوای آبی... محمد کیا حبیب زاده در این واگنِ فلزیِ سرد، صفی از ذراتِ خنثی نشسته‌اند؛ شانه‌ به شانه، در فاصلهٔ یک نفس، شبکه های اجتماعی سایت شعر نو را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید.

تولد اعضا شعر نو تولد ۲ نفر از شاعران سایت را تبریک می گویم. حسین کامیابی شادان سه شنبه ۵ مهر ۱۳۵۶ احمد برزگری شنبه ۵ مهر ۱۳۵۹

تولد ۲ نفر از شاعران سایت را تبریک می گویم. حسین کامیابی شادان سه شنبه ۵ مهر ۱۳۵۶ احمد برزگری شنبه ۵ مهر ۱۳۵۹

تولد ۲ نفر از شاعران سایت را تبریک می گویم.

حسین کامیابی شادان سه شنبه ۵ مهر ۱۳۵۶

انتشار ویژه واپسین جرعه محمد رضا شایان مَنَم زیرِ ضربِ چهل‌سالگی در آغوشِ انکار و ناباوری مَنَم ماتِ تصویرِ آیینه و تماشایِ مو رولت روسی محمد غانمی غم را روبه‌رویم نشاندم. میان‌مان یک میز چوبی، چراغی که بالای سرمان تاب می‌خورد، و هفت‌ چشمهایش حمید زارع فارسانی در جست و جوی خویش چشمهایش را یکی یکی ورق زدم بزرگ نوشته بود خطر سقوط ! 24 شهریور چشم شور حمید زارع فارسانی به یک چشمم نمک دارم به آن یک اشتیاق نگرانم نکند ببینمت از نگاهم زخم برداری 7 آیینِ قربانی در کتابخانه شیوا فدائی مُهر، همان مُهر است؛ تفاوت تنها در چرخشِ مچِ آن‌هاست. تأیید، آغوشِ سردِ همان تکفیری‌ کاشی‌هایِ کبود احسان پیرحیاتی در اُپرایِ ابهام چشم باز کرده ام در دستشوییِ خانه‌ام، به سمفونیِ پنجمِ بتهوون گوش می‌ عشق دگر محمود مقامی حالا که خوشبختی سراغت را گرفته عشق دگر درقلب پاکت جا گرفته لاقل مسوزان قلب رنجور مرا یار آمد پاییزِ سال ها عارف مِصباح آمَد پاییزِ سال ها آمد پاییز و ماه ها . خَزان شَد و سَرد شد زَرد شُد و خَزان شد . دلتنگی مجتبی بضاعت پور پشت دیوار سکوت دست نارنجی احساس در این تاریکی اشتها از دل هر قاصدکی می گیرد کوچه ها زمزمه‌های دلِ سوخته حسین احمدی خواه استشمام کن! بوی خدا بوی سجاده و دعا نیمه‌شب و قرار عشقی بی‌انتها صحبت دردو دل شُ پاییز بهرام معینی پاییز، در خیابان‌های شهر پاییز که می‌رسد، شهر لباس دیگری می‌پوشد؛ خیابان‌ها پر از ق باور می کنی؟! عظیمه ایرانپور می نویسم:«حال ما خوب است» باور می کنی؟! زندگی آرام و مطلوب است باور می کنی؟! آسمان آب گل آفتابگردان آرش معتمدی بیا ای گل آفتابگردان رخ خود به من بگردان منم آن خورشید تابان که عشق خود نمودی هر با نقشه‌یِ هجران شاپور علمی گریه کردم تا سحر از دردِ هجران دلا تا بیابم مرهمی بر زخمِ بی‌درمان دلا کوچه کوچه در فصل نگارین (پاییز) با فایل صوتی احمدحسنی پاییز که شایسته ترین دختر دنیاست نقاشی لبخند ژکوند ست و معماست مهر است و صفای قدمش برک شیشه ی تنهایی علیرضا قدیانی تَرَک در شیشه ی تنهایی ام ماند کویر از خلسه ی دریایی ام ماند کجا پنهان شوم از وحشت چش طلوعی دیگر علیرضا میاحی خسته از تماشای غروب... تو کِی از راه می رسی؟ که من هر صبح طلوع را از چشمان تو تماش سحر وقت رهایی است ابراهیم خلیلیان سحر وقت رهایی است شبم تاریک و شمعم رو به مردن بود خجالت چیست ،کارم ناله کردن بود نگ دیدار ِ یار نعمت الله احسانی بنافتی (احسان) یا حضرت ِ مولانا ، یک شمس نشانم د ِه رمزی ز پس ِ پرده ، بر راز ِ نهانم د ِه در م درهم‌تنیدگی در انزوای آبی... محمد کیا حبیب زاده در این واگنِ فلزیِ سرد، صفی از ذراتِ خنثی نشسته‌اند؛ شانه‌ به شانه، در فاصلهٔ یک نفس،

واپسین جرعه محمد رضا شایان مَنَم زیرِ ضربِ چهل‌سالگی در آغوشِ انکار و ناباوری مَنَم ماتِ تصویرِ آیینه و تماشایِ مو رولت روسی محمد غانمی غم را روبه‌رویم نشاندم. میان‌مان یک میز چوبی، چراغی که بالای سرمان تاب می‌خورد، و هفت‌ چشمهایش حمید زارع فارسانی در جست و جوی خویش چشمهایش را یکی یکی ورق زدم بزرگ نوشته بود خطر سقوط ! 24 شهریور چشم شور حمید زارع فارسانی به یک چشمم نمک دارم به آن یک اشتیاق نگرانم نکند ببینمت از نگاهم زخم برداری 7 آیینِ قربانی در کتابخانه شیوا فدائی مُهر، همان مُهر است؛ تفاوت تنها در چرخشِ مچِ آن‌هاست. تأیید، آغوشِ سردِ همان تکفیری‌ کاشی‌هایِ کبود احسان پیرحیاتی در اُپرایِ ابهام چشم باز کرده ام در دستشوییِ خانه‌ام، به سمفونیِ پنجمِ بتهوون گوش می‌ عشق دگر محمود مقامی حالا که خوشبختی سراغت را گرفته عشق دگر درقلب پاکت جا گرفته لاقل مسوزان قلب رنجور مرا یار آمد پاییزِ سال ها عارف مِصباح آمَد پاییزِ سال ها آمد پاییز و ماه ها . خَزان شَد و سَرد شد زَرد شُد و خَزان شد . دلتنگی مجتبی بضاعت پور پشت دیوار سکوت دست نارنجی احساس در این تاریکی اشتها از دل هر قاصدکی می گیرد کوچه ها زمزمه‌های دلِ سوخته حسین احمدی خواه استشمام کن! بوی خدا بوی سجاده و دعا نیمه‌شب و قرار عشقی بی‌انتها صحبت دردو دل شُ پاییز بهرام معینی پاییز، در خیابان‌های شهر پاییز که می‌رسد، شهر لباس دیگری می‌پوشد؛ خیابان‌ها پر از ق باور می کنی؟! عظیمه ایرانپور می نویسم:«حال ما خوب است» باور می کنی؟! زندگی آرام و مطلوب است باور می کنی؟! آسمان آب گل آفتابگردان آرش معتمدی بیا ای گل آفتابگردان رخ خود به من بگردان منم آن خورشید تابان که عشق خود نمودی هر با نقشه‌یِ هجران شاپور علمی گریه کردم تا سحر از دردِ هجران دلا تا بیابم مرهمی بر زخمِ بی‌درمان دلا کوچه کوچه در فصل نگارین (پاییز) با فایل صوتی احمدحسنی پاییز که شایسته ترین دختر دنیاست نقاشی لبخند ژکوند ست و معماست مهر است و صفای قدمش برک شیشه ی تنهایی علیرضا قدیانی تَرَک در شیشه ی تنهایی ام ماند کویر از خلسه ی دریایی ام ماند کجا پنهان شوم از وحشت چش طلوعی دیگر علیرضا میاحی خسته از تماشای غروب... تو کِی از راه می رسی؟ که من هر صبح طلوع را از چشمان تو تماش سحر وقت رهایی است ابراهیم خلیلیان سحر وقت رهایی است شبم تاریک و شمعم رو به مردن بود خجالت چیست ،کارم ناله کردن بود نگ دیدار ِ یار نعمت الله احسانی بنافتی (احسان) یا حضرت ِ مولانا ، یک شمس نشانم د ِه رمزی ز پس ِ پرده ، بر راز ِ نهانم د ِه در م درهم‌تنیدگی در انزوای آبی... محمد کیا حبیب زاده در این واگنِ فلزیِ سرد، صفی از ذراتِ خنثی نشسته‌اند؛ شانه‌ به شانه، در فاصلهٔ یک نفس،

واپسین جرعه محمد رضا شایان مَنَم زیرِ ضربِ چهل‌سالگی در آغوشِ انکار و ناباوری مَنَم ماتِ تصویرِ آیینه و تماشایِ مو

مَنَم زیرِ ضربِ چهل‌سالگی در آغوشِ انکار و ناباوری مَنَم ماتِ تصویرِ آیینه و تماشایِ مو

رولت روسی محمد غانمی غم را روبه‌رویم نشاندم. میان‌مان یک میز چوبی، چراغی که بالای سرمان تاب می‌خورد، و هفت‌

غم را روبه‌رویم نشاندم. میان‌مان یک میز چوبی، چراغی که بالای سرمان تاب می‌خورد، و هفت‌

چشمهایش حمید زارع فارسانی در جست و جوی خویش چشمهایش را یکی یکی ورق زدم بزرگ نوشته بود خطر سقوط ! 24 شهریور

در جست و جوی خویش چشمهایش را یکی یکی ورق زدم بزرگ نوشته بود خطر سقوط ! 24 شهریور

چشم شور حمید زارع فارسانی به یک چشمم نمک دارم به آن یک اشتیاق نگرانم نکند ببینمت از نگاهم زخم برداری 7

به یک چشمم نمک دارم به آن یک اشتیاق نگرانم نکند ببینمت از نگاهم زخم برداری 7

آیینِ قربانی در کتابخانه شیوا فدائی مُهر، همان مُهر است؛ تفاوت تنها در چرخشِ مچِ آن‌هاست. تأیید، آغوشِ سردِ همان تکفیری‌

مُهر، همان مُهر است؛ تفاوت تنها در چرخشِ مچِ آن‌هاست. تأیید، آغوشِ سردِ همان تکفیری‌

کاشی‌هایِ کبود احسان پیرحیاتی در اُپرایِ ابهام چشم باز کرده ام در دستشوییِ خانه‌ام، به سمفونیِ پنجمِ بتهوون گوش می‌

در اُپرایِ ابهام چشم باز کرده ام در دستشوییِ خانه‌ام، به سمفونیِ پنجمِ بتهوون گوش می‌

عشق دگر محمود مقامی حالا که خوشبختی سراغت را گرفته عشق دگر درقلب پاکت جا گرفته لاقل مسوزان قلب رنجور مرا یار

حالا که خوشبختی سراغت را گرفته عشق دگر درقلب پاکت جا گرفته لاقل مسوزان قلب رنجور مرا یار

آمد پاییزِ سال ها عارف مِصباح آمَد پاییزِ سال ها آمد پاییز و ماه ها . خَزان شَد و سَرد شد زَرد شُد و خَزان شد .

آمَد پاییزِ سال ها آمد پاییز و ماه ها . خَزان شَد و سَرد شد زَرد شُد و خَزان شد .

دلتنگی مجتبی بضاعت پور پشت دیوار سکوت دست نارنجی احساس در این تاریکی اشتها از دل هر قاصدکی می گیرد کوچه ها

پشت دیوار سکوت دست نارنجی احساس در این تاریکی اشتها از دل هر قاصدکی می گیرد کوچه ها

زمزمه‌های دلِ سوخته حسین احمدی خواه استشمام کن! بوی خدا بوی سجاده و دعا نیمه‌شب و قرار عشقی بی‌انتها صحبت دردو دل شُ

استشمام کن! بوی خدا بوی سجاده و دعا نیمه‌شب و قرار عشقی بی‌انتها صحبت دردو دل شُ

پاییز بهرام معینی پاییز، در خیابان‌های شهر پاییز که می‌رسد، شهر لباس دیگری می‌پوشد؛ خیابان‌ها پر از ق

پاییز، در خیابان‌های شهر پاییز که می‌رسد، شهر لباس دیگری می‌پوشد؛ خیابان‌ها پر از ق

باور می کنی؟! عظیمه ایرانپور می نویسم:«حال ما خوب است» باور می کنی؟! زندگی آرام و مطلوب است باور می کنی؟! آسمان آب

می نویسم:«حال ما خوب است» باور می کنی؟! زندگی آرام و مطلوب است باور می کنی؟! آسمان آب

گل آفتابگردان آرش معتمدی بیا ای گل آفتابگردان رخ خود به من بگردان منم آن خورشید تابان که عشق خود نمودی هر با

بیا ای گل آفتابگردان رخ خود به من بگردان منم آن خورشید تابان که عشق خود نمودی هر با

نقشه‌یِ هجران شاپور علمی گریه کردم تا سحر از دردِ هجران دلا تا بیابم مرهمی بر زخمِ بی‌درمان دلا کوچه کوچه در

گریه کردم تا سحر از دردِ هجران دلا تا بیابم مرهمی بر زخمِ بی‌درمان دلا کوچه کوچه در

فصل نگارین (پاییز) با فایل صوتی احمدحسنی پاییز که شایسته ترین دختر دنیاست نقاشی لبخند ژکوند ست و معماست مهر است و صفای قدمش برک

پاییز که شایسته ترین دختر دنیاست نقاشی لبخند ژکوند ست و معماست مهر است و صفای قدمش برک

شیشه ی تنهایی علیرضا قدیانی تَرَک در شیشه ی تنهایی ام ماند کویر از خلسه ی دریایی ام ماند کجا پنهان شوم از وحشت چش

تَرَک در شیشه ی تنهایی ام ماند کویر از خلسه ی دریایی ام ماند کجا پنهان شوم از وحشت چش

طلوعی دیگر علیرضا میاحی خسته از تماشای غروب... تو کِی از راه می رسی؟ که من هر صبح طلوع را از چشمان تو تماش

خسته از تماشای غروب... تو کِی از راه می رسی؟ که من هر صبح طلوع را از چشمان تو تماش

سحر وقت رهایی است ابراهیم خلیلیان سحر وقت رهایی است شبم تاریک و شمعم رو به مردن بود خجالت چیست ،کارم ناله کردن بود نگ

سحر وقت رهایی است شبم تاریک و شمعم رو به مردن بود خجالت چیست ،کارم ناله کردن بود نگ

دیدار ِ یار نعمت الله احسانی بنافتی (احسان) یا حضرت ِ مولانا ، یک شمس نشانم د ِه رمزی ز پس ِ پرده ، بر راز ِ نهانم د ِه در م

یا حضرت ِ مولانا ، یک شمس نشانم د ِه رمزی ز پس ِ پرده ، بر راز ِ نهانم د ِه در م

درهم‌تنیدگی در انزوای آبی... محمد کیا حبیب زاده در این واگنِ فلزیِ سرد، صفی از ذراتِ خنثی نشسته‌اند؛ شانه‌ به شانه، در فاصلهٔ یک نفس،

در این واگنِ فلزیِ سرد، صفی از ذراتِ خنثی نشسته‌اند؛ شانه‌ به شانه، در فاصلهٔ یک نفس،

شبکه های اجتماعی سایت شعر نو را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید.

سایت شعر نو را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید.

Recommended articles