عاشقانه ها

عاشقانه ها

خون می‌چکد از دیده، در این کنج صبوری. این صبری که من می‌کنم، افشردن جان است؛ نه صبوری. انگار هر روز چیزی از من کم می‌شود و من، آرام و بی‌صدا، تماشایش می‌کنم. هیچ‌کس صدای فرو ریختنم را نمی‌شنود. ظاهرِ من هنوز همان است؛ ایستاده، ساکت، صبور. اما درون ...

رها، رها، رها، دل دیشب سایه‌ام در هیاهویِ مکررِ ایام آشفته می رقصید و چنان در غبارِ روزمرگی گم بود، که گویی شیشه‌ای نا مرئی میانِ نگاه و حقیقتِ من، حائل بود. من، «بودم»؛ اما در حضورم، تنها «خلاء» را به تماشا می‌گذاشتم. ای کاش...! پیش ...

عشق زهری است که نه مرگ می تواند آن را پایان بخشد و نه مرهم . عشق تو را زجرکش می کند اما قسم نمی خورد که بمیری . و تو ، ناگزیر می شوی در دریای حقیقت شنا کنی تا تکه ای دروغ بیابی برای باور کردن و زنده ماندن . عشق لحظه ای است که منتظر بمانی کسی که تو را ...

آغوش((نامه بیست ویکم)) شاه بی تاج و تختم کجایی...؟ پریشان حال و دیوانه وار،سر به دیوار تنهایی می کوبم تو نیستی و من بی تو به تماشای تو نشسته ام... سختی این روزها را به امید آغوشت سپری می کنم... شاید فردا شاید هم هرگز در تقویم هم پا نگذاریم،ا ...

سلام به تو؛ به تویی که نه می‌شود داشتنت را به آغوش کشید و نه می‌شود از دوست داشتنت دل کند. سلام به تویی که هر صبح، «صبح بخیر»هایم پشت حنجره‌ام قفل می‌شوند؛ بی‌آنکه راهی به سوی تو پیدا کنند. هر روز نامت را در دل تکرار می‌کنم و سکوت، تنها پیامی‌ست ...

در روانشناسی عشق باید دوطرفه باشد و درصورت یک طرفه بودن آن باید معشوق را از دل و ذهن خود بیرون کرد. اما در عرفان عشق وابسته به علاقه متقابل نیست.عرفا براین باورند که حتی بدون داشتن علاقه طرف مقابل باید نسبت به معشوق خود تا ابد وفادار ماند. در ن ...

آن روز، در میانِ هیاهویِ گرمای بی‌امانِ تابستان، زمان برای لحظه‌ای، در گلویم خشکید. خورشید با تمامِ خشم و شعله‌هایش، بر زمین می‌تاخت، و نفس‌ها، سنگین و سوخته، از شدتِ گرما، به شماره افتاده بود. اما ناگهان، تو از میانِ غبارِ تندیِ روز گذشتی؛ و من ...

امان از نبودتان! آری، امان از نبود شما. این شمایی که با آن خطاب می‌شوید، بانوجان! چند نفر نیستند؛ چند نفر نیستید. اما شده‌اید مرکز ثقل احترام مجموعهٔ اجتماعات عناصِر ارزشمند زندگی‌ام. کافیست نباشید تا توازن به هم بخورد. جوری به‌هم ریخته همه‌چیز که تم ...

آه ای افق زندگی من! صاف بودی اما ساده نبود نزدیک شدنت. ای دوردستِ پایا! ای آمدنت سخت‌ترین راه حل ساده‌ترین معما! اشاره‌ای کن بلکه طوری از مرکز بگریزم که پرت شوم، تا خط افق محو شود؛ تا بدون مرز تماشایت کنم. آری، همه‌چیز ساده است؛ ساده مثل گام برداشتن ...

چرا یار در جهان است و من گرد خانه می‌گردم؟ از همان شتر عشقت بپرس که طوری جلوی در خانه‌ام خوابیده بود که نمی‌توانستم خارج شوم. با خودم گفتم: «دم در بد است...». در را باز کردم و با چنان کینه‌ای رم کرد که روح از تنم رمید؛ شاید چنان با عجله که کنون زنده ...

Recommended articles