نیروی ضد معنا مادیگرای تجاوزگر اَمّاره نام دارد اَمّاره1 از عوامل جهل است آز و خشونت و خودخواهی بدخواهی و ستم را در پیشگاه تابناک
نگاهت پرنده معصومی است در جستجوی دانه و قلبت در آرزوی آشیانه ای پر می کشد افق پرده ایست دود آگند و جهان ظلمتی است که تو را در حسرت فرداها می گذار
شب شد و صبح آمد و با گریه بیدارم هنوز شمعم و از آتش پنهان در آزارم هنوز دختر شب از کنارم می چمد در باغ خواب چون سحر خیزد مرابیند که بیدارم هنوز
کدام راه است که پای خسته را نشناسد کدام کوچه خالی از خاطره است و کدام دل هرگز نتپیده به شوق دیدار بیا تا برایت بگویم از سختی انتظار که چگونه در دیده های بارانی رنگ هذیان به خود می گیرد
مه پرواز کنان آمده ام نرم زی بام جهان آمده ام باده در جام سحر ریخته ام مست آن رصل گران آمده ام پای بر فرق شبان کوفته ام تا ز خورشید نشان آمده ام مو
گرچه نرگس نیستم تا در زلال برکه ی ساکن یا در آب چشمه ی جاری عکس خود را بینم و مبهوت بنشینم لیک خود را بیش ازو بازیچه ی آیینه می بینم صبح امروز این
شب ها که در خیابان خلوت خواب پا به پای غرور و قافیه می روی مرگ با لباس چین دار بلندش پای پنجره ی اتاقم می آید سوت می زند و منتظر می ماند قوطی قر
در شنزارهای خیال به تبسم ذهن رسیدم با ناباوری بهت به نگاه سبز چمن خیره شدم
برگرد ای زنی که نمی یابمت دگر برگرد تا که لب به لبت آشنا شود ، برگرد تا که آتش افسرده ی دلم جان گیرد و جهنم خورشید ها شود . ما هر دو آفریده یک درد زن
رگ پرنده ها را در کوچه ها گریستن از کوچه ها گریختن زیستن در کوچه باغ ها شب ها با چراغ ها شکفتن خفتن با لاله های لال نام ترا شنیدن از رود خاموش و بی
با من بیا نترس ! من یک جنوبی ام در فکر خوبی ام با من بجز حماسه نگو از من بجز تفنگ نخواه زیرا معلمم / فرمانده من است
شوری کوچک به حجم بلبل کوهی دارم از بادام بنی به سدری از سدری به سایه کمرگاهی گلی اگر در آن پایین سرخی می زند به سایه خارا به چشم هرزه دامی می نگرم
شبپره تمامِ شب دعا میکرد بلکه ماه بخوابد. البته منظوری نداشت فقط دلش میخواست ماه بخوابد، ماه هم خوابید. شبپره باز دعا کرد بلکه ماه بیدار شو
دستت را دراز کن فاصله را بردار و با من همقدم شو در جستجوی ناکجا آباد که ما نه اسکندر وار به ظلمات خواهیم رفت و نه خضر گونه آب حیات خواهیم یافت تنها در قداست رنج قرابت انسانی خود را بر کتیبه ی ایام خواهیم نوشت
از شراره ی نگاهت دانستم که هرم کلامت را از کویر وام گرفته ای و دیدم تن سوخته از آفتاب در انتظار مهتاب نشسته ای تا شاید حدیث شور ممنوعی را به گوش محرم شب نجوا کنی
نفهمیدم که آن زن ، چرا ننشسته بگیخت . چرا آواز غم را به چنگ شعرم آویخت . نفهمیدم چه کردیم کجا بودیم ، کی دید . شبانگه بود یا روز چه ها گفتم ، چه پرسید. نفهمیدم که نامش چرا در خاطرم نیست .... چرا سوزد لبانم . چرا ؟ از چیست ؟ از چیست ؟
الاهی غمم بار خاطر نباشد که در غم مرا جان صابر نباشد الاهی نباشد وداعی و گر هست برای کسی بار آخر نباشد به هنگام کوچ عزیزان الاهی نگه کردن از چشم شاعر نباشد الاهی کسی را که من دوست دارم به دوران عمرم مسافر نباشد
من در کولبار زندگی تلخ از رودها ، پیام پیوستن و ز بادها ، پیام بگسستن آوردم ارمغان در بی کران حشمت پندار در قله ی رفیع قلبم یک عمر تنها نشستن ب
گفتی باید بنویسم که شب قصه قشنگه رو سر ثانیه هامون یه حریر رنگ به رنگه گفتی باید بنویسم جاده ی ترانه بازه شب رو سیاه قصه از ستاره بی نیازه گفتی با
دیر آمدی که دست ز دامن ندارمت جان مژده دادهام که چوجان در برارمت تا شویمت از آن گل عارض غبار راه ابری شدم ز شوق که اشگی ببارمت عمری دلم به سینه ف
با مور گفت مار، سحرگه بمرغزار کاز ضعف و بیخودی، تو چنین خردی و نزارهمچون تو، ناتوان نشنیدم بهیچ جا هر چند دیدهام چو تو جنبندگان هزارغافل چر
گر من این دوستی تو ببرم تا لب گور بزنم نعره ولیکن ز تو بینم هنرااثر میر نخواهم که بماند به جهان میر خواهم که بماند به جهان در اثراهر کرا رفت
بیا ساقی از باده بردار بند بپیمای پیمودن باد چندخرابم کن از باده جام خاص مگر زین خرابات یابم خلاص □خرامیدن لاجوردی سپهر همان
ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز دریاییم و دریا می رویمما از آن جا و از این جا نیستیم ما ز بیجاییم و بیجا می رویملااله اندر پی الالله است&
چه کم گردد خدایا از خدائیت چه نقصان آید اندر پادشائیتکه گر بیچارهای کامی بیابد دلافگاری دلارامی بیابدخداوندا اگر چه دورم از یار از او
آخر نگهی به سوی ما کن دردی به ارادتی دوا کنبسیار خلاف عهد کردی آخر به غلط یکی وفا کنما را تو به خاطری همه روز یک روز تو نیز یاد ما کنای
پیوسته حدیث من به گوشت بادا قوتم ز لب شکر فروشت بادابیمن چو شراب ناب گیری در دست شرمت بادا ولیک نوشت بادا □ای هجر مگر نهایتی نیس
آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی در دل چگونه آید از راه بیقیاسیگر گویی میشناسم لاف بزرگ و دعوی ور گویی من چه دانم کفر است و ناسپاسیبردان
یکی گوهر فروشی، ثروت اندوز بدست آورد الماسی دل افروزنهادش در میان کیسهای خرد ببستش سخت و سوی مخزنش برددرافکندش بصندوقی از آهن بشام اند
دل اگر توشه و توانی داشت در ره عقل کاروانی داشتدیده گر دفتر قضا میخواند ز سیه کاریش امانی داشترهزن نفس را شناخته بود گنجهایش نگاهبانی د
سرو خندید سحر، بر گل سرخ که صفای تو بجز یکدم نیستمن بیک پایه بمانم صد سال مرگ، با هستی من توام نیستمن که آزد و خوش و سرسبزم پشتم از بار
حاجیان آمدند با تعظیم شاکر از رحمت خدای رحیمجسته از محنت و بلای حجاز رسته از دوزخ و عذاب الیمآمده سوی مکه از عرفات زده لبیک عمره از تنع
آخر گهر وفا ببارید آخر سر عاشقان بخاریدما خاک شما شدیم در خاک تخم ستم و جفا مکاریدبر مظلومان راه هجران این ظلم دگر روا مداریدای زهره یی
ای پیک راستان خبر یار ما بگو احوال گل به بلبل دستان سرا بگوما محرمان خلوت انسیم غم مخور با یار آشنا سخن آشنا بگوبرهم چو میزد آن سر زلفین مش
دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد شد سوی محتسب و کار به دستوری کردآمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید تا نگویند حریفان که چرا دوری کردمژدگانی ب
بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش وین سوخته را محرم اسرار نهان باشزان باده که در میکده عشق فروشند ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باشدر خرقه چ
ای جهانی ز تو به آزادی بر من از تو چراست بیدادیدل من دادی و نبود مرا از دل بیوفای تو شادیدل دهان دل به دوستی دادند تو مرا دل به دشمنی د
تجافی طبیبی نائیا عندوائیا اخلای خلوتی ابیت و دائیابنی ام قد ابکی دما و تروننی فما بالکم لاترحمون بکائیاالم یان اخوانی لکم ان ترحموا ع
سرم خاک مستان فرخنده پی که شویند نقش خرد را به میفروشم چو من مست باشم خراب جهان خرد را به جام شراب □چو فتنه است فرهنگ فرزانگی&nbs
مرا در سپاهان یکی یار بود که جنگاور و شوخ و عیار بودمدامش به خون دست و خنجر خضاب بر آتش دل خصم از او چون کبابندیدمش روزی که ترکش نبست ز
ای عزیزان مال من را خورده اند هرچه بود اموال من را خورده اند در سر سفره ی من نانی نبود قاشق و چنگال من را خورده اند باغبان خانه ام را کشته اند
روزها می گذرد در پس هم ما چنان منگ و خمارآلوده در پی احساس روزانه خود غرق عادات بد این دنیا همچو آن بنگی مست گرم حض از گذر عمر گران منتظر بر فرد
چه زجری دارد خواستن و نگفتن گفتن و نتوانستن توانستن واجازه نداشتن چه لذتی دارد این عشق ممنوع . . . . . . . . . . . اینجا همه چراغ
خواهر خواهر چه مهربونه قدرشو کی میدونه اگر روی به گلزار خاری کند تو را زار مر حمه دستان او از مدد لطف او میکنه درمان من هر نفسی که با من در س
تنهاییم را با تو قسمت می کنم ، سهم کمی نیست گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست غم آنقدر دارم که میخواهم تمام فصل هارا بر سفره رنگین خود بنشان
گاو داشته باشی همه چیز داری شیر داری پنیر داری ماست داری لباس داری وکسی را داری که برایت کار کند وتو تنها بیندیشی
تقدیم به ذات اقدس اله سلسله ی عشق ************ یا رب این سلسله ی عشق کجا خواهد رفت آخر عارف به در زُهد و ریا خواهد رفت عاقل این کفر دگر
شهرمن تو را به هیچ زمینی نمی فروشم گرچه همیشه دردسترس هستی اما هنوزهم اصالتم تسلیم
اهل دانشگاهم روزگارم خوش نیست ژتونی دارم خرده پولی سر سوزن هوشی. دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید هم چو من مشروط و اتاقی که در این نزدیکی است
" مینا " دیده غرق است به رخساره ىِ رویایى مینا شده این جان و تنم ، سِحر به زیبایىِ مینا قلبْ جادو شده از شعبده ىِ مهر و وفایش عقلْ م
دختر بهارم من... می آید بوی بهارم می رسد از راه و گونه ام را می بوسد از شدت مهرش گونه ام سرخ می شود! بر گلهای خاطره ام مهری می زند بر دفتر سفید ر
تورکی شعر(شعر ترکی) سانکی بیر زیندان اولوپدور منه عالم بو گئجه تکجه بیر کهنه قلم دیر منه همدم بو گئجه یازیرام بی وفا یاردان کی بوراخدی منی, گئت
...عیداست.بسی بدون مادر من غم دارم عاشقم.ولی ولی در زندگی محبت مادر کم دارم در دل غم هجرت مادر دارم هنوز داغ او.سوز در دل دارم داغ هجرت مادر...داغ
در شغل حسابداری پاکی اصــــــل است اخلاق دراین حرفه به انسان وصل است هر کس که تهی کند خود ازاین اوصاف باید شود آمـــــــــاده که وقتِ فَصل است
تورکی یازدیم سوزومی ، تورکی بیلن لر اوخویا یاغا ایستکلی یاغیش ، خان ننه فرشیـــن توخویا اولکه میز قارلی یاغیشلی ، ایلیمیز شن یاشاییش بلبل افسانه
1 زندانی افکار خویشم در برزخ شک و تردیدِ دنیا، گـُم گشته ام... زیبا آصفی(آمــین)10/دی/90 2 صدا بزن،فریاد کن پرواز ِ حس ِ تنهایی میکشان
یادان روز بخیر، خانه ها کوچک بود،کوچه ها پیچ در پیچ. دست هاخاکی بود،گونه ها سرخ وسفید. یادان روز بخیر، همه باهم بودیم،خاکی وپاک ویک رنگ. دست ها ر
دورتر از نزدیک در مسیر دهشتناک شکستهایم ایستاده ام و در شباهت غمناکت محو می شوم دور تر از نزدیک در روح برهنه فریاد به سمت رویای سرخ لبهای از دست
بود مردی دو زن به شهر آباد دور زد هر دو زن خودش آزاد او به زن اولی همش می گفت ای به قربان کله ات او باد من به دنبال او
دل دیوانه من یار می خواهد دلم یاری پر از احساس می خواهد کسی که کینه و غم را درون دل بخشکاند نهال عشق را اما، به دست مهربان خود به گلدان دلم کارد