سکوت در قربانگاه و قربانیان بی چکه آبی گلو بریده بر زمینی تشنهتر چون گردش تند آرشه فریاد سیمهای بریده و ساز شکستهی خاموش د
در سلولی بیروزن نیز نوری هست که تاریکی را میشکافد چشمهایش
دانهای شد جنگلی بر دامان کوه شاخهها در مه قطره قطره آبشاری تا دلِ دریا سر بر آسمان زد جهان پُر شد...
من موسیقی نگاه تو را میشنوم تو دلکوبههای شاد مرا ناشنیده نگیر تپشم را با لمس سرانگشتانت دریاب تا تمام هراسهایم را از گلوی گشوده بازگویم دستافشان پایکوبان
بندگی یا زندگی پرستش یا پرسش نیایش یا زایش من به ریشهها آویختهام
نه نغمهای نه زمزمهای حتی چیزی پیش از واژه و پس از واژه بودهام سکوتم را عمری شنیدهام و سکوت تو نشکست تو بیعدالتی و به ا
در میان پرندگان خوشآواز میخواهم چلچله باشم؛ چه جیغی میکشد...
با آغوش و چشمان باز میدود رهاتر از باد چه باک اگر نرسد دستی دلی نگاهی
سایهام بی درخت بیدیوار و دلم در نوسان فریادی که هنوز در گلویم ماندهست نور میداند
زمین را شکافته آسمانی افراخته تا تو خورشید باشی تابنده بر جنگلٍ رویان در هر ریشه فریاد در هر برگ نجوای باد در سکوت آواز دیر زمانی در بیزمانی از دهانی کوچک تا بیکران رها...