زمین، از تکرارِ پاییزها خسته است؛ و تاریخ، در کوچههایِ بنبستِ زمان، دفترِ خود را بسته است. اینجا، در این برهوتِ بیستاره، که غبارِ ظلمت، ب
چشمهایت تنها رازِ خلقت است؛ اگر پلک بزنی، تمامِ جهان از دهانِ خدا میافتد.
طـلـوعِ دوبـاره، حـتـمـیتـریـن اتـفـاقِ فـردا سـت؛ حـتـی اگـر شـب، تـمـامِ تـوانـش را بـرایِ مـانـدن بـه کـار گـیـرد. سـرانـجـام، نـور از شـکـ
خاورمیانه، گاهوارهیِ کهنهیِ تاریخ؛ که هر بوماش، با آغوشی از آتش، و کبوترانی سوخته، بیدار میشود. اینجا، زمین از بس که گریسته است، باران ر
آخرالزمان، نه در رویاهایِ دور، و نه در پایانِ تقویمهاست؛ همینجا، در خندههایِ خشکیده، در کوچههایِ غمزده، و در تماشایِ هر روزهیِ آوارهایِ خام
در حـوالیِ خـانهیِ مـا، نـامت را جـرمِ مـشهود اعـلام کـردهاند؛ بـس کـه بـویِ بـهشت، از دهـانِ دیـوارهایـش مـیوزد.
بـیتـابـت شـدهام؛ ای آنکـه آرامـش، تـبـعـیـدیِ جـغـرافـیـایِ نـگـاهِ تـوسـت.
در آن دو چشمان، هزاران کهکشانِ خاموش، به تماشایِ سرنوشت نشستهاند... نگاهی که نه از زمین، که از ماورایِ غبارِ وهم برآمده است؛ شبیهِ عبورِ نور
آن «رویِ نازنین»، نه چهرهای از جنسِ خاک، که آیینهبندانِ انوارِ ازل است؛ آنجا که خورشید، در برابرِ یک لبخندِ قدسی، سجده میبرد... و زمان، در ت
در پیشگاهِ پادشاهِ حقیقت، جامههایِ عاریتیِ زمین را، بهایی نیست؛ آنجا تنها یک سکه روان است: باطنِ پاک و آراسته... جانی که از غبارِ منیّت، و از ت