معرفی فرامرز فرهادی

معرفی فرامرز فرهادی

دیریست که از مرحم یاران خبری نیست از ژاله و از لاله عذاران خبری نیست زلفی که پر از چشمه چشمان سحر بود در وادی اش از موج هزاران خبری نیست در با

صبح پیدا، حال ما را هم بپرس چشم بینا، حال ما را هم بپرس قطرۀ آبیم ما در چشم تر ای تو دریا حال ما را هم بپرس گاهگاهی یاد ما را یاد کن روح زیب

من از اینها و از آنها بگریم گهی در جمع و گه تنها بگریم در این صبحی که آغوش سیاهیست چه در باغ و چه در صحرا بگریم هوا دلگیر و فردا بینهایت که ب

من پای تو را به روی سر می گیرم در ظلمت شب نور سحر می گیرم زیر قدمت به سوی دیدار بلا با شعر تر و ترانه پر می گیرم در دامن این کویر خشکیده نفس

من غریبم سوی راهم را بگو راه شهر آن پناهم را بگو زحمتی دارم تو را ای آسمان با خدا راز نگاهم را بگو در میان باغ، بر مستانه گل یک نفس تفسیر آهم

ای ترامپ ای خبیث و پست و پلید چون تو ابله کسی به دیده ندید نوکر بی وجود اسرائیل بوق کهنه سرود اسرائیل ای گرفتار دام نادانی ای اسیر هوس به آس

دم بدم ماه تو از روی سرم می گذرد راهت از کوی غریب گذرم می گذرد نفست شعر و نواییست پر از آتش و غم که بر آغاز من از روی کرم می گذرد تا حریم

بیا تا حال یکدیگر بپرسیم کمی خوب و کمی بهتر بپرسیم ببا تا قدر یکدیگر بدانیم نه از گوهر نه سیم و زر بپرسیم هر از گاهی کنار هم بشینیم از احوالا

راه تاریک و طور سینا دور سینه ام داغ و تشنه، دریا دور لاله با مهر، قهر و سایه نشین سایه نزدیک و ماه زیبا دور پای مجنون پر از نشانۀ زخم خانۀ

گرفته حال دلم حالتم به حال غم است سوالم از تو در این غمسرا سوال غم است غروب صبح بهار و طلوع شام خزان و آنچه همدم گل می شود جمال غم است من و سک

Recommended articles