بی تو دلیل بودنم، با تو دوباره بودن است ای به فدای روی تو، این چه جفا نمودن است؟ در غم جانگداز تو، با چه توان نفس کشم؟ زین نفسم گذر کنم، سخت دوباره بودن است
ای ساقی شب دیدی آن باده به کار آمد؟ وآن ساغرِ تنها شد غمخوار دل زارم؟ مستی که غم عاشق را دفن نخواهد کرد درمان موقت بود بر حال پریشانم چون آن
من نه آنم که تورا غم دهم و خوار کنم و تو آنی که من غم زده را رنجانی گویمت آخر این جنگ و جدال من و تو نبوَد چیزی جز این فاصله و تنهایی پس بیا آخر این قصهی پرخُسران را با جدایی بنویسیم و رهِ آزادی
باز با دیدن تو لرزه به قلبم افتاد! این چه عشقی است که پس از این همه سال آن همه درد باز هم بغض دلم نرم و آهسته و آرام، بی چون و چرا در هیاهوی پر
خواب و بیداری ام هر روز و شب از توست هنوز وآن پریشان نفسم خاطره ای نوست هنوز گر عقب گردم و آن حادثه تکرار شود در تمام لحظاتش عطشی نوست هنوز از غمِ آخر این قصه شکایاتی نیست چونکه آن رابطه در حافظه نیکوست هنوز
من برای تو و تابستانی که در آن قلب من افسار گسیخت باز شاعر شدم اما اکنون نه تو هستی و نه آن حال جنون
کاین عشق تو بود آن روز در آن همه درد و رنج آمد به سراغ من صد وا اسفا دارد که امروز تو را در یاد یک خاطره پندارم
روز سیه، سپید شد لحظه آشناییت معجزه این بس که شدم زنده دل و فداییت زخم خوش نگاهت آن دم که به داد من رسید تا ابدالدهر شدم عاشق آسمانیت
به باغ اندر شدم از خویش، غافل گشتم و فارغ رخِ جانان بدیدم در دمی این عقل شد زایل جوانِ سروقامت وانگه آمد همجوارم شد و من چون باصلابت دیدمش صد دل شدم عاشق چو چشمانم مرا در راه عشقی بیوصال انداخت از آن دم گریهام پرخون شد و صد شب شدم شاعر
آری امشب همچو هرشب عاشق و آوارهام من چشم من تنها تو را بیند بیا ای یوسف من جان و عمرم، دیدهام در راه رویت تار شد ای چراغ شب کمی هم نور من شو ،عاشقم من