معرفی محمدکریمی

معرفی محمدکریمی

الا ای عشقِ پنهانی سلامم کن هر از آنی نباشی جز درِ گوشم به چشمم بوی ریحانی سوالت کردم از کوچه جوابش بود سربالا نسیم آمد به فریادم کجایی درد و درم

بگذار غمت در دل شبگرد بماند هرکوچه و برزن اثراز درد بماند باران که ببارد طلبم رود دو چشمت باران گذرد شانه ی دل،سرد بماند تکفیر شدم در ره عشقت

کفشدوزک ! من خیالی غرق در مرداب هستم مثل برکه، مانده در اندیشه ی مهتاب هستم کفشدوزک! آمدی با بال قرمز،خال مشکی این منم طرحی ز بی رنگی سپیدم ناب ه

نفس حبس و زمین سر در گریبان،سرد عجب دنیای بی رحمی ست لیلی جان درختان نسیم افزا ز چشم انداز من دورند غمی چنگال وا کرده فرود آید شباهنگام به قلب

تو مرا یاد نداری دلت از سنگ چرا دلم اما نتوانست که فراموش کند یاد ترا یا که خاموش کند شعله ای را که بر افروخته ای از نهانخانه ی پیشانی من تو بر

خودنویس ام که هی سیاهی دید شاید از کاغذست کاهی دید می فشارم ورق ورق نفسم چون جوانی مرا گناهی دید هفته هایم مچاله می گذرند جمعه ها را کلاهِ آه

کاش شود بار دگر بودنت بوسه ی تبدار ز لب چیدنت کاش رسد فصل خبرهای خوب بال زند قلب من از دیدنت باز بیا کوچه ی اردیبهشت تا نفسم شال شود گردنت

قافله باید ها و نبایدها توهم فرار از زنجیر تشتّت مسخ در حال بیابان تیه چه باید کرد؟

من برای خود_ابوالهول_بود کنون به پشت افتاده بینی ام را بریده اند دست و پایم نمی دانم (کجایند؟) چشم هایم را که به حافظه ام می بندم خارمغیلان از

خواب دیدم واقعی ایستگاهی دور خود می چرخید مسافران بی چشم وگوش در خواب نوش ولی در انتظار هر بار در این چرخه ی دیواری مسافری گم می شد تا کی صبر؟ تاکی انتظار؟ آیا قطار حرکت می آید؟

Recommended articles