نمی ریزد چرا عرش خدا یی از این ظلم و فساد و داد خواهی نمیدانم چرا کاری نکردند دعاهای نماز صبحگاهی به گوشِ غنچه ای پروانه میگفت نبینی نازنین
سنگِ صبور زندگی، همسفر جوانیم روزِ خوشی و ناخوشی رفیق زندگانیم رسم رفاقت این نبود بدونِ من کُنی سفر رها کُنی مرا در این حالتِ نا توانیم بی تو دلم چو کودکان تُند و بهانه جو شده منتظرم فرا رسد بلای آسمانیم
همه گویند خدا بالاست بابا همیشه ناظر و تنهاست بابا خبر دارد ز حالِ خلق عالَم خدای عادل و داناست بابا دگر نانی ندارد سُفره ی ما تو میگفتی خدا
هر آنچه غصّه ات خوردم فدای تار موی تو به پایت پیر اگر گشتم نثار خاک کوی تو تو خوش باشی مرا کافیست چه بهتر میشود حالم نمی خواهم ملالی را روان گردد
دیشب چه حالی با خُم و خُمخانه کردم مستانه گیسوی غزل را شانه کردم شب تا سحر در گفتگو با خویش بودم با یاد چشمش باده در پیمانه کردم هر ساغری را ن
وسط جنگل سبز فصل بهار و نوای دلنشین جویبار منو تو با قدمی آهسته دل پُر از حرف و زبانی بسته دیدمش شاخه گل زیبایی خرّمی خنده لبی رعنایی چید
بهار آمد بهار آمد همان مست طبیعت مست زمین مست آسمان مست برقصید و بخندید و بنوشید در این فرخنده نوروز هر زمان مست بیا ساقی بیا جامی بگردان به
افسوس پایان میرسد ساقی دگر دوران ما جامی بده سردم شده, گرمی دهد بر جان ما ساقی بیاور باده ای دیگر مسلمانی بس است ترسم بمیرم بی هدف, آلوده کن دا
خسته ام از این همه بیدادها گوش عالم کر شد از فریاد ها هی نگو چوب خدا هست بیصدا کهنه شد این قصه ها در یادها راستان زحمت کشان گشتند فقیر لطف حق
یک شب تو بیامحفل نورانی ما مستت کند این بزم غزل خوانی ما خورشید که زد پرده به رُخ, خیز و بیا بنگر که چه سان غم شده زندانی ما یک سو قدح باده تُهی