جانم به جانت بسته ست روح و روانم خسته ست رفتی تو از چشمان من انگار که جانم رسته ست در نگاهم شاعری میگفت با خود.. گفته بودم که خزان می آید بهر پاییز و زمستان و بهار گفته بودی که زمان میگذرد بهر این عاشقی و شور و نگار
دوس دارم خنده هایت را تو ای لبخند پاییزی تمام بنده هایت را تمام آنچه میبینم تمام آنچه پنهانست به زیر پای هر عاشق صدای رد پایت را کریم و مهربان مس
دلم امشب پر از چشمان یارست پر از لبخند زیبای نگارست پر از لبخند زیبای من و تو تو و آن خالق و آن کردگارست که خلقت می کند چشمان زیبا که چشمانت قشنگ
چشمان زیبایت مرا دیوانه کرده آتشکش و دلبسته و ویرانه کرده چشمان زیبایت بسان قرص ماهی بردیده و چشمی هزاران خانه کرده گاهی به اشک دیده ای گاهی ب
صدایش را شنیدم باغبان بود نگاهش در نگاهم مهربان بود به یاد کودکیهایم که می گفت همیشه او درختانش جوان بود همیشه دستهایش پر ز مهر و همیشه چشمهایش
گفته بودی که شبی سخت هوایت کردم آخر امشب ز چه رویی من جفایت کردم گفته بودی که شبی سخت درآغوش تو من من ندانسته فقط یاد خدایت کردم یاد آن عاشق زیبا
کاش می گفتی کمی هم دوستت دارم کمی هم در کنار تو کمی آغوش بگذارم کمی لبخند زیبا و کمی هم خنده شیرین کمی هم از لبان تو کمی هم بوسه بگذارم کم
بیا شبانه قدم بزنیم شور و شوقی عاشقانه رقم بزنیم تو لیلی من باشی و مجنون وار تو نسیم صبح سحر بوسه بهم بزنیم بسان مرغ سحر که شب نمیخوابد هوای
پایان ندارد.. دردیست برین سینه که درمان ندارد دلدادگی و عشق که سامان ندارد دردیست برین سینه که عمریست جان میدهد و داده و پایان ندارد
گویند که پاییز خزانست پاییز بهاریست.. که رنگش به از آنست نقد را دوست دارم سازنده باشد جان میسپارم