باز هم اینجا خزان شد کجایی آقا این جهان بارِ گران شد کجایی آقا ما جفا کردیم عمرِ ندیدی هرگز عاشقانت به فغان شد کجایی آقا این همه دوری نکن جان
نیازِ به کندن کوه نیست دیگر به دل طاقتِ اندوه نیست فرهاد را خواستن رسوا باشد ترسِ از این همهمه ی انبوه نیست فرهاد را دل شکستن ای مردم خ
فلانی با فلانی دیدمت آیا فلانی بهتر ست فلانی جان فلانی بی نهایت عاشق و یک همسر است نمی دانم فلانی با تو چه کرده نکردم هیچ گاه همیشه عاشقان می
میانه ام با درد خوب است تو هم اگر میخواهی برو به من این رنگِ زرد خوب است تو هم اگر میخواهی برو جهانِ من پر از نگاهِ سرد و نگفتن حرفِ دل است به م
این غزل را من نوشتم تا شاید بخوانی تا فقط از حال این شاعر عاشق بدانی با غزل خواهم که این حرفِ دل را بگویم از غمِ این عاشقت شاید هر گز ندانی
تا همان جایی ک دل بخشی از خاک شود از تنم جز استخوان حتی دل پاک شود جای من گر در دلی یارم هرگز نشود پس چه بهتر خانه ام جایی نمناک شود تا هم
تو دیگر هر شب در دعایم نیستی تو دیگر با من با خدایم نیستی دعا می کردم از خدا می خواستم میانی ای کاش هایم نیستی تماشا کن دیوانه گشتم تا اب
من بودم که تو را زیبا تر از ماه کشیدم من بودم ک به جز چشمانت زیبا ندیدم من قبل از تو نگارم هرگز عاشق نبودم با عشقِ تو نگارم من به الله رسیدم
بر مزارم آمدی چشمی تو تکانم میدهد این جماعت فکر کردن بغض تو جانم میدهد بر مزارم آمدی با چشم تَرت چه حیف شد من که رفتم زخم ها بسیار بَیادم میدهد
چشمِ او جامِ شرابی ست من مسلمانم چه کنم عشق و او کارِ حرامِ ست من هراسانم چه کنم در دینِ ما دیدنِ نامحرم گناهی ست به ولا او زیباست حیف بد وابس