ساکتم لیک برجی از زهر مارم بیشتر هوشیارم ولیکن می گسارم بیشتر خوب دانستم که کسبم کار نیست پرتلاشم لیک بی کسب و کارم بیشتر
به سر مستی اگر بودم تنم هوشیار رنجیده ز روی زخم معلوم است تنم بسیار رنجیده سراسر دود و خاکستر چو کوره در بدن دارم کجا لب های ناکامم ز یک سیگار رنجی
مرغ پر بشکسته داند حسرت پرواز را دانه می داند بهای لحظه آغاز را اهل عالم کی بیابد قیمت درگاه او گوش کر تا کی شناسد نغمه هر ساز را هرکه مالش در کف
ناگهان آن صندلی که نزدیک عرش بود آنجا که خیلی بالا بود آن صندلی که هزار پله داشت آنقدر ها هم بالا نبود عرش همانجا بود صندلی هنوز نزدیک عرش بود ام
ای خالق بالا و پست ای همدم هر آنچه هست در پیش تو هوشیار باد این مردک همواره مست هر که بلند اقبال شد لطفی ز تو آورده دست راه ار چه ناهموار باد ب
از عیش و نوش عالم تنها بمانده نوشی از دسته عقابان حتی نمانده قوشی سر بود و گوش و دندان بر چهره خیالم حالا چو مستمندان از من بمانده گوشی هر لشکری ک
غبار ره چو پیگیری به دور از خانه خواهی شد به خاک ره چو افتادی برون از دانه خواهی شد در این ره گه پریشانی گهی دیوانه یا مستی تو شیخ ما اگر بینی سری
تلخی و فقر و مهنت همسایگان جانم دلخوش بودم به نانی حالا بریده نانم راهی اگر که باشد با سر کنم دویدن با سر توان دویدن راهی اگر بدانم
مطربک ساز بزن ساز جگر ساز بزن وقت مستی چه زدی باز بزن باز بزن فارغ از ناز بزن خسته شدی باز بزن مطربک چاره تویی ناله دمساز بزن تو دم از راز مزن ساز بزن ساز بزن
در پی گمشده ای سیر و سفر ها کردم در مسیرم گذر از گنج و گهر ها کردم در طریقت هدف و مقصد ما بود درست یافتم بسیار و نه آن گمشده پیدا کردم