آخر ای مرغِ سحر، از منِ دل خسته بخوان از شبِ و بیخوابی و چشمِ تر و بسته بخوان از دلی کز غمِ دوری، به درد آمده است قصهٔ پنجره و کوچهٔ بنبس
برف پیری در ابتدای پیری من تازه و جوانم سرزنده با انرژی با اینکه در خزانم سریعتر تر از غزال و دیوانه تر ز فرهاد دربند زلف شیرین آزاد و بی
به پیری خوش خرامیدن همانند جوانی نیست رمق در جان انسان و شور در زندگانی نیست نه فرهادی زند تیشه به کوه بیستون دیگر نه شیرین هم گلی آرَد ز با
لحظه های شاد من دانی کی است لحظه دیدار و آنگه یاد توست لحظه رفتارو کردار درست شاد شادم در تبسم های شاد دیگران در ورای دل بدست این و آ
طلاق عاطفی3 در این خانه که سقفش سایهای از غم واندوه است میانِ ما دو نفر، قصهای از دوری و رود است صدایِ پایِ تو میآید و قلبم نمیلرزد که
طلاق عاطفی 2 در این خانه، هیچکس راهِ کسی را نمیبندد اما هیچکس هم راهِ کسی را باز نمیکند.ما، دو اتاقِ مجزاییم که در یک سقف، تبعید شده
به سراغ من اگر می آیی به سراغ من اگر می آیی تند و تیز آمدنت هیچ بکارم ناید نرم وآهسته بیا، تو به هر طور که دلت خواست بیا ته گورستانم زیر
مهربانی جهان را با صفایِ مهربانی میتوان گل کرد دلِ سنگیِ غم را با زبانی میتوان گل کرد اگر در سینهها بغضِ خزان، مهمانِ دیرین است به لبخن
طلاق عاطفی(مرگ آرام) ما در این خانه، دو پیکرهایم از جنسِ سنگ بیآنکه دستمان، به دستِ هم برسد… ما در این خانه، دو غریبهایم از جنسِ جنگ بی
مهر و مدرسه مهر آمد، مهر آمد فصلِ مدرسه، مهر آمد کوله پشتی، کفش نو لبخند ،ما رنگ نو سپیده دم زد و آغاز شد فصلِ کتاب برآمد از دلِ ما،