ماهرویا چرا امشب در آسمان نمییابمت در نبودت ستارگان توطئه کردهاند گمان میکنند میتوانند رخت شاهانهات را بر تن کنند تو خاطرت را آزرده مکن آنقدر به آب مینگرم تا سایهات را بیابم ...
به چه دل بستهام در این شب سرد به ماندن تو؟ یا ایستادن رقص پیراهن خیس در نغمه سَرای باد؟
الهه مهر اگر میدانست بهشت در میان بازوان توست از الهه بودن خویش استعفا میداد ...
اگر از من نام تو را پرسند جوابشان میدهم «سبزک» سبزک من! تو همانی که با یک نگاه در پگاه دم عشق ارمغان میدهی و بازدم منجمد پژمان را میهمان روزنههایت
چه کسی گفته است آسمان آبیست یا برگ سبزرنگ است و لاله قرمزفام؟ میخواهم صورتی را زرد بنامم و سفید را گلبهی شاید حق با کودک خردسالیست که وقتی میپرسی این چه رنگ است؟ به جای قرمز میگوید بنفش به راستی حقیقت چیست؟
و اما آغوشت چون رایحهٔ نمناک ملحفهٔ گلگلی خشک شدست در گرگ و میش صبح یک روز بهاری همان قدر لطیف و روح نواز بسان کودکی خفته در فریب یک آبنبات و من آن کبوتر ترسان از صاعقهام که بر شاخسار شانه تو پناه آورده است