معرفی محمد قائدی

معرفی محمد قائدی

یاد عزیزانی که رفتند از بر ِ ما آن غنچه‌های نو رُس در باور ما نام شهیدان زینت هر کوی و برزن ثبت است تا روز ابد در دفتر ما فانوس ها روشن به پ

و ... ایران دلم ؛ سرتاسرش اقلیم یاد توست . ............. سراسر خطه ی گیلان مه آلود ِ دل مثل همیشه ، باز بارانی است . ............. و ... فردا

جای تو خالی است و من باز به خانه سر زدم در نگشود کس مرا ، هرچه به کوبه در زدم تا نشود مکدّر از در زدنم خاطر او با دودلی و دلهره به حلقه نرم تر زد

اگر دلتنگ من بودی پس از مرگم ؛ که خواهی بود ! مرا پیدا بکن. در روشنای ساکت مهتاب ! میان سبزه ها !! زیر درخت ِ ناروَن؛ آنجا که بالا رفته است

بیا قسمت کنیم این روزهای آفتابی را بشوییم از شراب بوسه ، رنج ِ تن خرابی را اگر گرمای آغوشت شبی در انحصارم بود.... اگرمی ریختی بر شانه ام موی شرا

تو را آجر کوچه تان می شناسد که تک تک بر آن حک شده نام ِ مریم به انگشت من را به هم می نمایند که دیوانه ای شهر را ریخت بر هم غروب غم انگیز آن ر

پر می گشود کفتری از سمت باره ها می خواند عمق فاجعه‌ از استخاره ها هر دفعه خواستم غزل افشان کنم تو را ته می کشید شعر من از استعاره ها فصلی نبو

مردم از شهر ِ "یه بام و دو هوا" بیزارند از خدایان ِ زمینی ، همه جا بیزارند معجزه می کند اخلاص به خاموشی اگر از دغل بازی ارباب

چیدند آخر بین ما با حرف ها ، دیوار در حدّ ِ مرز چین بنا شد پیش ما ، دیوار کوتاه می شد در هوای پر زدن ، با تو هر چند می بردند بالا ، بی هوا ، دیو

وطن ! ای یوسف در ازدحام برده ها ، ناچیز نمی دانند قَدر َت را زلیخاهای بی پرهیز شکوه ِ فصل ها هرگز ندارند التهابَت را تراز جامه ی خوش رنگ ِ شاه

Recommended articles