به نقاشیهای درون اتاقم نگاه میکنم. چشمهایم باز ماندهاند و نمیخواهند برای رفع خستگی پلکی بزنند. گرچه مژههایم را به هم گره زدهام، اما پس از چندی دوباره اشک از گوشهی چشمم بیرون میزند و فرصتی پیدا نمیکند روی گونههایم سُر بخورد و همانجا خشک میماند. هیچ گوشی دیگر صحبتهای من را نخواهد شنید، چون دهانم اعتصاب کرده است و باز نمیشود. هر بار که لرزِ گرسنگی بر جانم میافتد، تابلویی را از از روی چهارچوب درمیآورم و به خورد خودم میدهم. استخوانهایم از پوست بیرون زدهاند و رگهای خونیام رنگ سبز به خود گرفتهاند. انگشتان دستم که هر لحظه بی قراری میکنند و نمیایستند. تابلوهایی که ساده کشیدم، ظرافت خاصی دارند اما معنای آن با تضاد گره خورده است. رگههای خطوط روی کاغذ را میبینم و با خود میگویم: آن زمان چه احساسی داشتم که اینگونه قلم را روی کاغذ میکشیدم؟ سؤالهایی که هر روز عوض میشوند و از راهی میروم، دوباره به یک جواب میرسم. بعد از چند ثانیه متوجه میشوم روبهروی اولین تابلوی خود ایستادهام، صندلی را از گوشهی اتاق برمیدارم و روی آن مینشینم. تابلو در اولین نگاه به من میگوید: چگونه به نظر میرسم؟ نیشخندی بر لبهای خشکیدهام میاُفتد. بالای نقاشی را تاریکی فرا گرفته است و پایین آن نور بیشتری دارد. از دور همهچیز قشنگ به نظر میرسد. دستم را به گوشهی تابلو میزنم تا بدانم تاریکی واقعی است یا میخواهد روی روشنایی بریزد! پسرکی کنار مزرعه، مشغول تماشای طبیعت است؛ طوری به سبزهها و درختان نگاه میکند، گویی از جهنم فرار کرده است. رهگذرانی که از کنار او رد میشدند، به صدای آواز خوش پرندگان توجه نمیکردند، اما نگاه پسرک نشان میدهد که با چشمهایش دارد میشنود. دخترک وسط مزرعه، پسرک را تماشا میکند؛ با آن لباسهای مشکیِ خود که نشان میدهد او نیز از تاریکی آمده است. پسرک نمیدانست که او رنگ لباسهای خودش را با چشمهایش یکدست کرده است. دست دخترک گُلی است که میخواهد به سمتی پرتاب کند، اما هنوز تصمیم خود را نگرفته که کجا پرتاب کند. بادی از راست میوزد؛ قرار است درختان استوار را خم کند. چوپانی که نمیداند چگونه مینوازد! گاو و گوسفندان مشغول چرا هستند و سگ گله، با اینکه دراز کشیده، اما چشمهایش را باز نگاه داشته است. کشاورزی که سرش پایین اُفتاده است و زمین را شخم میزند، به خودش جرئت نمیدهد به این فکر کند که چرا هر بار تمام میشود، شروعی دوباره میآید. ابری به دنبال ابر دیگری افتاده است و نمیداند چرا هرچه تلاش میکند، فاصلهشان کم نمیشود. خورشید هر روز در آسمان خجالت میکشد تا زمین روشن بماند. پلکی میزنم و تابلوی دوم را میبینم. دخترک کنار حصار ایستاده و پسرک را صدا میزند. بعد از چند دقیقه گفتوگو تصمیم میگیرند روی چمنها بنشینند. حصار نتوانست صحبت آنها را قطع کند. پسرک نمیتواند سرش را بالا کند و دخترک را نگاه کند. الان میدانم که از چه چیزی میترسید. دخترک از او میپرسد که در گذشته چگونه آدمی بوده است. سؤالی که جواب آن در تابلوهای قبل از تابلوی شمارهی یک قرار گرفته است. آن تابلوها اکنون کجا هستند؟ پسرک بدون اینکه ناراحتی در صورتش دیده شود، از خاطرات خودش پرده برداشت. حرف میزد، بدون اینکه ثانیهای ساکت شود؛ شاید خیالش راحت بود. دخترک، بدون اینکه از او سؤالی شود، شروع به صحبت کرد. پسرک، تا آخرین تابلویی که نقاشی کشیده است، هنوز فردی را ندیده که اینگونه کلمات را کنار هم بچیند و بیرون بدهد؛ بهگونهای که آدمی شگفتزده شود، بدون اینکه متوجه شگفتی خود شود. مگر میشود؟ پسرک به او گفت: میدانی تو روشنایی درون تاریکی من هستی؟ دخترک گفت: یعنی چه؟ پسرک گفت: یعنی تا دیروز همهچیز تاریک بود؛ اکنون نور تو را دیدهام و با تمام سرعتم به سمت تو میدوم. دخترک خندید. برای من خندهاش عجیب بود. دستم را روی سرم میکشم، اما هیچچیز را احساس نمیکنم. دخترک گفت: اگر نور خاموش شود، تو را چه میشود؟ پسرک گفت: نمیشود. گفت: اگر اتفاق بیفتد؟ پسرک گفت: با تمام سرعت به پوچی برخورد میکنم. دخترک خندید. برای من خندهاش عجیب نیست. دخترک گفت: شغل تو چیست؟ گفت: نقاشی میکشم. دخترک گفت: هنرمندی؟ چه جالب! میتوانم نقاشیهایت را ببینم؟ پسرک کیفش را برداشت و تمام نقاشیهای خودش را به دخترک نشان داد، حتی همانهایی را که مچاله شده بودند. دخترک پرسید: چرا تمام نقاشیهایت را با رنگ سیاه کشیدهای؟ صورت پسرک نشان میدهد تعجب کرده است، اما فکر میکند دارد سر به سرش میکند. پسرک گفت: «خب، تنها رنگی که من دارم، سیاه است. دخترک از داخل جیب خودش مدادهای رنگیاش را درآورد. پسرک همینطور نگاه میکرد. دخترک گفت: میشود برایم یک مزرعه بکشی؟ همین مزرعهای که ما داخل آن نشستهایم را بکش. در حالی که هر دو روی چمنها دراز کشیده بودند، پسرک شروع به نقاشی کرد. دخترک گوشهی برگه را به سمت خودش کشید و با مداد رنگیِ خودش شروع به رنگآمیزی کرد. او هر قسمتی را که رنگ میکرد، به پسرک توضیح میداد که چه رنگی است و باید کجاها قرار بگیرد. نقاشیکشیدن تمام شد. پسرک حس خوبی داشت و در همان حال به دخترک نگاه میکرد. چند ثانیه سکوت میان هر دو برقرار شد. چند ثانیه زمان ثابت شد. این همان لحظهای است که اگر بعدها در واقعیت ادامه نداشته باشد، در خیال بهطور غیرقابلکنترل ادامه میدهد. دخترک به او گفت: چشمهایت را ببند. چشمهای خودش را بست. در این فرصت، من روبهروی تابلوی سوم ایستادم؛ تابلویی که پسرک با دخترک در میان جنگل راه میرفت. آنها دست یکدیگر را محکم گرفته بودند. در مورد آینده میگفتند و هرچند لحظه یکبار، نه با صدای بلند و نه با صدای آهسته، میخندیدند. برای اولین بار پسرک در خیال خود به آیندهی نامعلوم فکر میکرد. با خودم فکر میکنم چرا قبل از آن نمیتوانست! هر قدم که برمیداشتند، تاریکی از پایین نقاشی یک پله بالا میآمد و پشت یک درخت، فردی نامشخص پررنگتر میشد. نقاش میداند این فرد نامعلوم را در نقاشی خود نکشیده است و دیدن این تصویر، دردناکترین اتفاق برای یک نقاش است. هرچه جلوتر میروند عرق شرم بر دست دخترک بیشتر میشود و دست او از دستهای پسرک لیز میخورد. احساس خطر میکند، اما ادامه میدهد. پس از چند قدم، ناگهان دخترک دیگر کنار پسرک نیست؛ پسرک نمیداند کجا رفته است! صدایش را بلند میکند و از باد و درختان میخواهد که صدایش را به گوش او برسانند. میدانم درخت و باد هیچوقت دست رد به سینهی یک عاشق نمیزنند، اما آن دخترک خودش را به نشنیدن زده بود. یا آن فرد نامعلوم دست خودش را جلوی دهان دخترک گرفته بود! درست در لحظهای که دخترک کمرنگ میشود، بالای رنگ نقاشی هم کمرنگ میشود. چندین درخت، برگهای نارنجی خودشان را روی زمین رها کردهاند. چشمهای خودم را میبندم و روبهروی تابلوی چهارم میایستم. مداد سیاه درون دستهای من است؛ اما تابلو سفیدِ سفید است. تعجب میکنم؛ چرا پایین این تابلو هیچ تاریخی زده نشده است؟ صداهایی از درون خودم میآید: این چه تابلویی است؟ چرا دیگر نقاشی نمیکشی؟ از چه میترسی؟ جعبهی مدادهایم را باز میکنم. هر رنگی بهجز سیاه، هنگامی که میخواهم آن را در دست بگیرم، از دستانم میگریزد. قبلاً میتوانستم با سیاه نقاشی کنم. اکنون، تا میخواهم مداد سیاهم را روی کاغذ بکشم، یاد چشمهای دخترک در نقاشی میاُفتم و به سمت تابلوی شمارهی یک میروم. با خود میگویم نقاش این چشمها دیگر کیست!
خاکستر کلمات پیشگفتار نامی که باقی میماند سالها بعد، وقتی دیگر هیچکس نشانی از مغازهی ر ...
بن بست - خانم موبایل داری ؟ اگه داری باید اونو تحویل بدی . با اکراه دست در جیب ژاکتم کردم و موبا ...
فاطمه در زندگی واقعی خود نقش قربانی را بازی کرده است؛ در خانوادهای که فقر و اعتیاد، گفتگوی روزمرهی آنهاست، در دل او رویایی بزرگ میتپد؛ «میخوام باز ...